کانون حـق جویان نسـل آفتــاب

مرگ اختیاری در مثنوی

 

 

 

 تعریف مرگ اختیاری

مرگ با فرا رسیدن اجل مرگ ضروری است اما مرگ اختیاری در حقیقت مرگ هواهای نفسانی آدمی است که اگر بتواند به این مهم دست یازد، مرگ ضروری در برابر او بسیار حقیر می نماید .

 تعاریف بسیاری از این نوع مر گ در متون عرفانی بر جای مانده است که چکیده آنهادر این تعریف آمده است: «در اصطلاح تصوف عبارت از قمع هوای نفس و اعراض از لذات است که سبب معرفت است که مخصوص نشأت انسانیت است و انسان در راه  نیل به مطلوب قطع امیال می کند.» ]7 ص584]

از قدیمیترین متونی که در آن از مرگ اختیاری سخن به میان آمده است در عهد جدید از قول عیسی پیامبر نقل شده است: «لن یلج ملکوت السموات من لم یولد مرتین»؛ که اگر کسی از سر نو مولود نشود ملکوت خداوند را نمی تواند دید. [ر.ک9 ج1ص486]

از افلاطون نیز در این مورد سخنی بر جای مانده است که ابن سینا در رساله فی دفع الغم من الموت آن را نقل کرده است:« مت بالاراده تحیی بالطبیعه» : بمیر با اراده، جاوید باش با حیات طببیعی. [ر.ک1 ج8ص408]

در قرآن کریم اگر چه ترکیب «موت ارادی» به کار نرفته است ولی آیات متعددی وجود دارد که مفهوم آن را بیان می کنند، از جمله در قسمتی از آیه 92 سوره آل عمران خداوند متعال می فرماید «لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون» .

«تردیدی نیست که گرامی ترین چیزی که انسان آن را دوست دارد هستی اوست، جان اوست، بنابراین ابرار کسانی هستند که دست از جان شسته اند و خود را از فردیت رها کرده اند، کسانی که بدین مقام راه یافته اند، در دنیا به آرامش درون می رسند و از غذاهای معنوی تغذیه می کنند و از معنویت ذوق می یابند، آزاد مردان آنانند، به نظر صوفیان آزادی از بندها رستن و از خواست ها گذشتن است، حریت برای کسانی که قدم به راه حقیقت نهاده اند، از رقیت شهوات رستن است که این نیز با فنا کردن اراده خود دراراده حق ممکن است.»[9 ج1ص55]                                                                                                

 احادیث و روایات زیادی نیز درباره مرگ اختیاری بیان شده است اما مهمترین حدیثی که عرفا در این باره به آن استناد می کنند «موتوا قبل اَن تموتوا»(بمیرید قبل از آن که بمیرید )است که منظور از مردن ترک انانیت و فردیت و فدا کردن خواسته های نفسانی در راه رضای حضرت حق است .

صوفیه و عرفای راستین با آگاهی و شناخت صحیح از آیات و روایات ، مر گ اختیاری را در عرفان مطرح کردند و آن را شرط اصلی رسیدن آدمی به کمال مطلوب معرفی نمودند.

نجم الدین رازی درباره این نوع مرگ  در مرصاد العباد آورده است:«این صفت طایفه ای است که پیش از مرگ صورتی به اشارت «موتوا قبل آن تموتوا» به مرگ حقیقی بمرده اند و چون پیش از مرگ بمردند، حق تعالی ایشان را پیش از حشر زنده کرد و معاد مرجع ایشان، حضرت خداوندی ساخت که : «ثم یحییکم ثم الیه ترجعون» در این عالم به صورت نشسته اند و از هشت بهشت به معنا گذشته اند» ]2 ص364]

مولانا جلال الدین نیز با آشنایی کامل به قرآن وروایات صحیح اسلامی وبا توجه به دید گاههای عارفان قبل از خود در مثنوی به شرح وتوضیح مرگ اختیاری می پردازد و در قالب داستانها وتمثیلهای زیبا این مفهوم بلند عرفانی را به تصویر می کشد که در این مقاله گوشه ای از هنر نماییهای این بزرگ جاودانه آورده شده است.

مرگ اختیاری در مثنوی

 مثنوی یکی از بزرگترین حماسه های روحانی بشر است که هدف اصلی آن رساندن انسان به کمال است ، مولانا سعی دارد که انسان را از تاریکی های جهل و خودبینی به سرای نور و حقیقت برساند ، او معتقد است تا زمانی که انسان گرفتار لذات طبیعی باشد به تبعیت از هوای نفس از تحصیل معرفت و کمال که برای آن خلق شده است عاجز می ماند و با ترک لذات فانی می تواند به کمال جاودانگی که در ضمن معرفت الهی است دست یابد و از حرمان ابدی خلاصی یابد ، این همان مرگ اختیاری است که مولانا در مثنوی بسیار به آن پرداخته است ، به قول او«مثنوی ما دکان وحدت است» یعنی فقط حول محور توحید و یگانگی خداوند قرار دارد و فقط خدا و چیزهایی که با او هستند حیات واقعی دارند ودیگر همه چیز محکوم به فنا و نابودی است :

کل شیء هالکٌ جز وجه او

چون نه ای در وجه او هستی مجو
         [11]دفتر اول/ بیت 3052

مولانا معتقد است که هیچ چیز جز ذات پاک خداوند بلند مرتبه وجود حقیقی ندارد و جز حی لایموت و هر آنکه او بخواهد محکوم به مرگ و نابودی است، حال این جاست که برای مخلوقاتی که از طرف خداوند خلعت اختیار پوشانده شده اند مرگ اختیاری معنا پیدا می کند، یعنی به میل خود می توانند از هستی مجازی خود بگذرند و آن را در ذات باریتعالی فانی نمایند،در این صورت است که می تواننددر کنار خداوند جاودانه بمانند،مولانا رسیدن به این مرحله را با تهذیب نفس و ریاضت و مداومت بر ذکر حق امکان پذیر می داند.

 مولانا در سراسر مثنوی در قالب داستانها وتمثیلهای گوناگون به بیان مرگ اختیاری می پردازد و برای تفهیم مطلب تشبیهات زیبایی بیان می کند، پر واضح است که موضوعی به این ظرافت و عظمت هرگز در قالب تمثیل جای نخواهد گرفت و مشبهٌ به مناسبی نیز برای آن یافت نخواهد شد ولی برای درک بهتر موضوع چاره ای جز این نبوده است که در قالب تمثیل ها و داستان هایی ریخته شود که الحق مولانا در این زمینه سنگ تمام گذاشته است و با استادی و ظرافت کاری بی نظیر در قالب تمثیل ها و داستان هایی ساده این مفهوم بلند عرفانی را به تصویر کشیده است ، که در این مقاله نمونه هایی از آن ذکر می شود.

مولانا با شروع مثنوی روح آدمی را به نی جدا مانده از نیستان که از جدایی ها شکایت می کند  وعالم ملکوت و جوار حضرت حق را به نیستان تشبیه کرده است .

مولانا در داستان طوطی و بازرگان باز هندوستان راتعبیری از عالم وصال قرار می دهد و طوطی جدا مانده از وطن و گرفتار در قفس  تا زمانی که شیرین زبانی ودلنوازی دارد نمی تواند میله قفس را بشکند و به هندوستان که رمز عالم ملکوت و وصال است باز گردد پس در نظر مولانا انسان هم تا از خود خویش فانی نشود و از خویشتن نمیرد نیل رهایی برایش ممکن نیست و تنها با مرگ قبل از مرگ می تواند به اوج قله های آزادی که همراه رضوان الهی است دست یابد:

معنی مردن ز طوطی بد نیاز

در نیاز و فقر خود را مرده ساز
        دفتر اول/ بیت 1909

در داستان هدیه بردن عرب ، سبوی آب برای امیر المؤمینن نیز بغداد، عالم ملکوت است که آن شخص عرب حتماً برای رهایی از مشکلات بادیه نشینی باید به بغداد سفر می کرد، در نظر مولانا بااینکه مرد عرب هیچ سرمایه ای جز کوزه آبی که آن هم به برکت باران ابرهای رحمت بغداد انباشته است ندارد ولی برای به دست آوردن رحمت پادشاه باید آنرا  عاشقانه تقدیم پادشاه نماید،

مولانا دراین داستان تمثیلی بیان می کند که انسان نیز برای رهایی از سختیهای زندگی باید همه هستی خود را عاشقانه به پای خداوند بریزدو جالب اینکه همین جانی که این قدر برای آدمی گرانبهاست ،ومی خواهد با مجاهده وسختی بسیار آنرا به جانان هدیه کند، حکم ران ملخ پیش حضرت سلیمان را نیز نخواهد داشت.

آب باران است ما را در سبو
هین سبوی آب را بردار و رو
گو که ما را غیر این اسباب نیست

ملکت و سرمایه اسباب تو
هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
در مفازه هیچ به زین آب نی

 دفتر اول/ بیت 2706 -2704

 چقدر این عرب خجالت کشیده است زمانی که این کوزه آب شور را در دست داشته و به بغداد می رسد، آنجایی که نهرهای آب شیرین دجله و فرات قصر پادشاه را فرا گرفته بودند، کوزه ای که این قدر برایش ارزش داشت و برای آوردنش چه سختیها که تحمل نکرده بود، دیگر تحمل نگه داشتنش را نداشت، از آن طرف لطف وکرم پادشاه  که این کوزه آب شور را می پذیرد و آن را پر از زر می کند قابل ستایش است!

مولانا برای بیان مرگ اختیاری حکایت صدر جهان را نیز می آورد که در این داستان فقیر که می خواست به هر گونه هست از عطای صدر بی بهره نماند دست به هر کاری زد و لیکن باز نتوانست چیزی از صدر جهان دریافت کند ، بالاخره خود را همچون مرده ای در نمد پیچید و کنار راه نهاد ، خواجه این بار پاره ای زر بر روی نمد انداخت ، فقیر زر را برگرفت و خطاب به خواجه گفت دیدی آخر زر را از تو بستدم ، خواجه جواب داد که اما تا نمردی «از جناب ما نبردی هیچ جود» ، مولانا از ظاهراین قصه به این نتیجه می رسد که سر موتوا قبل آن تموتوا همین است و با خداوند جز مردن و از خود رستن هیچ دستان و حیله در نمی گیرد و آن کس که از خودی خود نمیرد راه به دوست نمی تواند برد. ]ر.ک6ص26]

گفت لیکن تا نمردی ای عنود
سر موتوا قبل موت این بود
غیر مردن هیچ فرهنگی دگر
یک عنایت به ز صد گون اجتهاد
و آن عنایت هست موقوف ممات
بلکه مرگش بی عنایت نیز نیست

از جناب من نبردی هیچ جود
کز پس مردن غنیمت ها رسد
در نگیرد با خدای حیله گر
جهد را خوف است از صد گون فساد
تجربه کردند این راه را ثقات
بی عنایت هان و هان جایی مایست                                دفتر ششم/ بیت 3840-3836

مولانا در لابه لای این تمثیل ها و حکایت های زیبا به نکات ظریف وعالمانه ای در باره مرگ اختیاری اشاره می کند که در این مقاله مهمترین آنها  آورده شده است:

الف)مرگ اختیاری به معنی نابودی نیست:

مولانا با صراحت بیان می دارد که منظوراو از مرگ اختیاری، مرگ در معنی عدم نیست چنان که می فرماید:

نه چنان مرگی که در گوری روی
مرد بالغ گشت آن بچگی بمرد

مرگ تبدیلی که در نوری روی
رومی ای شد صبغت زنگی سترد
   دفتر ششم/ بیت 740-739

«در اینجا مولانا دفع توهم می کند، زیرا ممکن است کسی خیال کند که مراد او از مرگ انهدام جسم و تلاشی کالبد عنصری است، پس می فرماید: منظورم از مرگ  آن مرگی نیست که بمیری و در گور دفن شوی بلکه منظورم از مرگ تحول روحی و قدم نهادن به عالمی نورانی است».]3 ج6ص231] 

مولانا مرگ اختیاری را حیات حقیقی می داند در لباس مرگ و حیات ظاهری را مرگی  در لباس حیات عنوان می کند:

این حیاتی خفیه در نقش ممات
می نماید نور نار و نار ، نور

و آن مماتی خفیه در قشر حیات
ورنه دنیا کی بُدی دار الغرور
   دفتر پنجم/ بیت 4136-4135

نکته ای که اینجا مطرح شده است اینکه ظاهر بنیان حیات ظاهری را حقیقی می پندارند و با تمام قوا به سوی آن می شتابند غافل از اینکه به مهلک می تازند و برای رسیدن به دیدی روشن و صحیح ابتدا باید من جمیع الجهات، نفی خودبینی کرد و به مقام فنا رسید آنگاه شمس حقیقت از مشرق وجود طالع می گردد.]ر.ک3ج5ص1122]

مولانا می گوید آدمی هرگزنباید ازاینکه این جسم خاکی را در راه حضرت دوست فانی کند واهمه ای داشته باشد، چون با فدا کردن آن است که می تواند به گنج جاودانه ماندن درکنارخداوند دست یابد، این جسم که قرار است نابود بشود، چه بهتر که با عشق و اختیار فدای محبوب گردد ، در غیر این صورت هیچ حاصلی جز حسرت وندامت ابدی برای آدمی در بر نخواهد داشت.

  نکته مهمی که در اینجا مطرح است ، مولانا تأکید زیادی به فدا کردن و خرابی تن دارد و آن را موجب آبادانی جان می داند ولی فدا کردن و خرابی تن به این معنا نیست که آدمی به جسم خود بی توجه باشد.

استاد فروزانفر در این باره در شرح مثنوی خود می گوید: «برخی صوفیه به حفظ نیروی بدن و رعایت بهداشت و زندگی بی اعتنا بوده اند، چه این امری است خلاف عقل و و در حد خود محال است که خود را مکلف دانست ولی وسایل اداء تکلیف به وظایف و عبودیت و سلوک را که نفس و بدن است ویران کرد واز میان برد، از آن جهت که این نیروها واسطه آبادانی جهان است و با همین بدن سالک می تواند به مدارج کمال ارتقا یابد نهایت اینکه این قوا باید مسخر انسان باشدو بر او حاکم و مسلط نگردد و وجود آنها سبب پیشرفت و ترقی وسعادت است نه انحطاط و خذلان و در حقیقت آنچه برای سالک اهمیت دارد ترک تعلق و وابستگی است نه ترک مباشرت و اعمال مادی و اموردنیوی و تفاوت روشن صوفیان بزرگ که آن را «فقر محمدی» می نامند با راه و رسم راهبان که آن را «فقر عیسوی» می گویند از همین اصل پدید می آید و ما می دانیم که هیچ سالکی چشم خود را کور و گوش خویش را به اختیار کر نمی کند و دست به خودکشی نمی زند تا بتوان، تخریب بدن و یا کشتن نفس را به معنی ظاهری آن تعبیر و تفسیر نمود.» ]8 ص140-139]

 

مولانا نیز برای این مطلب این گونه استدلال می کند:

این همه مردن نه مرگ صورت است
ای بسا خامی که ظاهر خونش ریخت
آلتش بشکست و رهزن زنده ماند

این بدن مر روح را چون آلت است
لیک نفس زنده آن جانب گریخت
نفس زنده ست ار چه مرکب خونفشاند
         دفتر پنجم/ بیت 3823-3821

ب) مرگ اختیاری در مسیر تکامل:

نکته حائز اهمیت دیگراینکه مولانا، مرگ اختیاری را در مسیر چرخه تکاملی می داند وبارها با یادآوری سیر تکاملی انسان،  به این نکته می پردازد و معتقد است درست است که این نیست شدن ظاهراً به شکل نابودی است ولی در باطن  زندگی جدید وکاملتری است ، اوج کار مولانا در این قسمت همان ابیات معروف «از جمادی مردم و نامی شدم» است ولی او در لابه لای مثنوی این مطلب را به شیوه های گوناگون بیان می دارد:

تو از آن روزی که در هست آمدی
گر بر آن حالت تو را بودی بقا
از مبدل هستی اول نماند

آتشی یا باد یا خاکی بُدی
کی رسیدی مر تو را این ارتقا
هستی ای بهتر به جای آن نشان
      دفتر پنجم/ بیت801 -789

مولانا در داستان آمدن مهمان پیش یوسف (ع) نیز به این موضوع می پردازد ولی این بار سیر تکامل  را در دانه گندم به شکل زیبایی نشان می دهد:

گندمی را زیر خاک انداختند
بار دیگر کوفتندش زآسیا
باز نان را زیر دندان کوفتند
باز آن جان چونکه محو عشق گشت

پس ز خاکش خوشه ها بر ساختند
قیمتش افزود و نان شد جانفزا
گشت عقل و جان و فهم هوشمند
یعجب الزراع آمد بعد کشت
    دفتر اول/ بیت 3168-3165

مولانا با آوردن این تمثیل ها و یادآوری سیری که انسان ازمرحله جمادی به نباتی می آید، از نباتی در اقلیم حیوانی می رود و از حیوانی تا عالم انسانی و آنچه ماورای آن است، تمام افق ها را پیش روی آدمی میگشاید، آنگاه این زندگی که آن را دایم در سیر و تکاپوی کمال می یابد در نظر انسان نفحه ای الهی می آید که از یک قوس نزولی و خط سیری که پایبندی به خودی اورا به ژرفنای آن افکنده بود  به سیر و قوس صعودی وکمال دعوت می کند.[ر.ک5 ص13]

ج) مرگ اختیاری شرط اصلی رسیدن به کمال:

 اصلاً مولانا  این نوع مردن را شرط اصلی رسیدن به منتهای درجه انسانیت یعنی قرب الی الله می داند که بدون آن هر تلاشی در این زمینه نتیجه نخواهد داد ، اواین مرگ اختیاری را که رهایی از خودی و در واقع  نفی آن است، آخرین پله ای می یابد که با آن می توان به بام بقاء بعد الفنا برآمد.]ر.ک5 ص402]

بهترین جایی که مولانا در مثنوی این مطلب را بیان می دارد در قالب این ابیات است که:

جان بسی کندی و اندر پرده ای
تا نمیری نیست جان کندن تمام
چون ز صد پایه دو پایه کم بود
چون رسن یک گز ز صد گز کم بود

ز آنکه مردن اصل بُد ناورده ای
بی کمال نردبان نایی به بام
بام را کوشنده نامحرم بود
آب اندر دلو از چه کی رود                                                 دفتر ششم/ بیت 726-723

«این فصل جلیل در بیان شرط اصلی وصول سالک به منزل حقیقت است، مولانا می گوید: ممکن است سالکی در طول حیات خود زحمت بسیاری بکشد و حتی ریاضات شاق تحمل کند، ولی هنوز از کمند انانیت و خودبینی نرهیده باشد، زیرا شرط اصلی صعود به بام حقیقت مرگ اختیاری و ولات دوم است، تا سالک هویت کاذب خود را محو نکند و ولادت ملکوتی و باطنی نیابد به حقیقت دست نیازد، به عنوان مثال اگر دو پله از صد پله نردبان کم باشد، کوشش های کسی که می خواهد به بام برسد نتیجه ای در بر نخواهد داشت (این دو پله یکی مرگ اختیاری و دیگر تولد دوم است)، ممکن است سالکی در سلوک بسیار بکوشد و انواع عبادت و ریاضات را در عمل آرد ولی مادام که از چنبره خودبینی نرسته و به ولادت ملکوتی نرسیده باشد، همچنان در حجاب است.»]3 ج6ص226]

باز در داستان آن عاشق که با معشوق خود خدمت ها و وفاهایی که کرده بود بر می شمرد چه زیبا از زبان معشوق این مطلب را می گوید:

گفت معشوق این همه کردی و لیک
کانچه اصل عشق است و ولاست
گفتش آن عاشق بگو کان اصل چیست
تو همه کردی نمردی زنده ای
هم در آن دم شد دراز و جان بداد

گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک
آن نکردی اینچه کردی فرعهاست                                     گفت اصلش مردن است و نیستی
هین بمیر ای یار جان بازنده ای
همچو گل در باخت سر خندان و شاد
        دفتر پنجم/ بیت 1256-1252

د)مرگ اختیاری تنها با عشق محقق می شود:

نکته دیگر اینکه مولانا معتقد است رسیدن به مرگ اختیاری تنها با عشق امکان پذیر است و اختیاری بودن آن است که سر شار ازعشقش می کند،او حیات عاشقان را نیز در مردن می داند:

ای حیات عاشقان در مردگی

دل نیابی جز که در دل بردگی
         دفتر اول/ بیت 1751

«مولانا معتقد است مذهب عشق، انسان را از عفریت دلبستگی های شهوانی و دلدادگی به تعلقات نفسانی که متأسفانه نادانان هیچ ندان عشقش خوانده اند رهایی بخشیده وآدمی را برای ظهور عشق حقیقی که عشقی یگانه و بی مانند و ماورای تجربه عادی بشری است آماده می سازد ، مذهب عشق خمودگی را به شوریدگی، خاموشی را به خروش، تبدیل نموده هر افتاده را به حرکت وا می دارد بل هر مرده ای را زنده می کند و هر گریه ای را خنده می نماید.»[10ص167]

همچو اسماعیل پیشش سربنه                                          تا بماند جانت خندان تا ابد
عاشقان جام فرح آنکه کشند

شاد و خندان پیش تیغش جان بده
همچو جان پاک احمد با احد
که به دست خویش خوبانشان کُشند
                                                                                       

                                                                                             دفتراول/بیت229-227

 ه)ویژگی ره یافتگان به مرگ اختیاری:

مولانا در مثنوی ویژگی کسانی که توانسته اند به مرگ اختیاری برسند نیز بیان می دارد،او می گویدآنها کسانی هستند که با سلوک عرفانی به دگردیسی روانی رسیده اند به نحوی که حیات تیره نفسانی آنها به حیات تابناک طیبه تبدیل شده است و هیچ از تعلقات عالم خاک در آنها راه ندارد، شناخت این اشخاص را از این لحاظ مهم می داند که چون ظاهر آنها مانند انسان های عادی است،انسانهای ظاهر بین نمی توانند عظمت آنها را درک کنندوچون در باطن اولیاء الله و دست حق  روی زمین هستند کوچکترین بی احترامی به آنها  بی احترامی به حضرت حق تلقی خواهد شد و حتماً موجب هلاکت خواهد شد.

در نظر مولاناانسانهای عادی چون هنوز گرفتار حجاب بشری هستند نمی توانند این مطلب را درک کنند واین عاشقان را مثل خود فرض می کنند:

سرسری در عاشقان کمتر نگر
                دفتر پنجم/ بیت 2761

تا تو باشی در حجاب بوالبشر

مولانا این مطلب را درتهدید کردن نوح (ع) قومش را که با من مپیچید که من رو پوشم، با خدای می پیچید بسیار زیبا بیان می دارد:

من ز جان مردم به جانان می زیم
حق مرا شد سمع و ادراک و بصر
پیش این دم هر که دم زد کافر اوست
سوی این روبه نشاید شد دلیر
غره شیران از او می شنوی
پس جهانی را چرا بر هم زدی؟
      دفتر اول/ بیت 3129-3124

گفت ای سرکشان من من نیم
چون بمردم از حواس بوالبشر
چونک من من نیستم این دم ز هوست
هست در نقش این روباه شیر
گر ز روی صورتش می نگروی
گر نبودی نوح شیر سرمدی

یعنی«تحمل آزار قوم در طی مدت نهصد سال دعوت مستمر، صیقل مرآت روح حضرت نوح (ع) بوده است و او را از حواس بوالبشر که خودنگری و انتقام جویی با آن ملازم است خالی داشته است، پس چون نشانه یی از خودی در او نیست، آنچه می گوید مثل نوایی از نی بر می آید، دم حق را که نوازنده است منعکس می کند و تهدیدی هم که از زبان او بر می آید وعید حق و زبانه قهر اوست، از این روست که این تهدید دنیایی را به دست فنا می سپرد، ورنه نوح پیر یک تنه چگونه می توانست مثل آتشی سوزان تمام خرمن هستی را در عالم تباه کند؟ در واقع آنچه تهدید نوح را بدین گونه موجب فنای سرکشان عالم ساخت فنای او در صفات حق بود که رهایی از خودی نیل به آنچه صوفیه آن را مرگ قبل از مرگ می خوانند، آن را برای وی ممکن ساخت.» ]6 ص48]

و) مرگ اختیاری انسان را خداگونه می کند :

نکته مهم دیگری که مولانا در مورد مرگ اختیاری بیان می دارداینکه درست است با مرگ اختیاری می توان به حضرت حق رسید وصفات خدایی پیدا کرد اما این خدا گونه شدن را با مقام شامخ خداوندی متفاوت می داند.

علامه جعفری در شرح این نکته آورده است:«انسان با نیل به کمال و اعتلا، ماهیت امکانی خود را از دست نمی دهد بلکه مانند آهن تفتیده نور الهی را کسب می کند و با کسب این نور موجودیت های طول و عرض او تحول می یابد اما او خدا نمی شود.[1 ج11ص607]

مولانا می گویدکه با از میان برخاستن و خود را در برابر جلال احدیت ندیدن و از صفات بشری بیرون شدن می توان غرق در صفات الهی شد و با فانی کردن اراده خود در اراده و مشیت خداوندی به مقام بقای در ذات الهی رسید ولی این با مسئله حلول (تجسم خدا به صورت انسان ) که مستلزم تجانس است متفاوت است،او این مسئله را در داستان گرفتار شدن باز میان جغدان در ویرانه اینگونه جواب می دهد:

لیک دارم در تجلی نور از او
آب جنس خاک آمد در نبات
طبع را جنس آمدست آخر مدام
مای ما شد بهر مای او فنا
پیش پای او گردم چو گرد
      دفتر دوم/ بیت 1174-1170

من نیم جنس شهنشه دور از او
نیست جنسیت ز روی شکل و ذات
باد جنس آتش آمد در قوام
جنس ما چون نیست جنس شاه ما
چون فنا شد مای ما او ماند فرد

ز) حیات طبیعی فرصتی برای رسیدن به مرگ اختیاری:

مولانا در مثنوی این مطلب را اثبات می کند که برای رسیدن به سعادت ونجات راهی جزمرگ اختیاری وجود ندارد ضمناً این نکته رانیز بیان می کند که باید تا فرصت باقی است دست از هوی و هوس حیوانی و خودپرستی شست و پایندگی خویش را در همین دنیا آغاز کرد ،او معتقد است  فرصت زندگی در این جهان، محدود و بالاتر از این نامشخص است پس لازم است که آدمی در هر لحظه ای از زندگی است ، برای رسیدن به نجات  از همین لحظه آغاز کند:

تا شوی با عشق سرمد خواجه تاش
                دفتر سوم/ بیت 3759

بهر روز مرگ این دم مرده باش

مولانا این استاد بزرگ عشق وعرفان با توجه به اهمیت موضوع بعید است که مهالک و موانع مسیر و اسباب و لوازم راه را  مشخص نکرده باشد، او همه این موارد را در مثنوی آورده است اما نه به شیوه مرسوم کتب صوفیه بلکه به شیوه خودش تا  انسان های دل زنده ای که بویی از دیار عشق، مشام جانشان را نوازش داده است بتوانند با آشنایی بیشتر گام بردارند،

مهالک وموانع مرگ اختیاری:

مولانا مانع اصلی رسیدن به مرگ اختیاری را با توجه به تعریف آن ، نفس اماره می داند که حیات نفس اماره نیز به هواهای آن است ودیگر شیطان این دشمن قسم خورده آدمی که انسان را از رسیدن به کمال باز می دارند:

الف) نفس اماره و  هواهای نفسانی

 مولانا اولین و مهمترین لغزشگاه و مهلکه را، نفس آدمی می داند و معتقد است نفس انسان را گرفتار عالم ماده میکند واز رسیدن به کمالات معنوی محروم می سازد:

مادر  بت ها بت نفس شما است

زآنکه آن بت مار و این بت اژدهاست

     دفتر اول/ بیت 788

مولانا معتقد است چون نفس اماره و شهوات نفسانی برای انسان حکم بت درونی را پیدا کرده است مبارزه با آن بسیار سخت ترازمبارزه با بت پرستی است زیرا در مبارزه با بت بیرونی ممکن است با ذکر ادله و براهین ناشایستگی آنرا را اثبات کرد، چنانکه پیامبران به آوردن معجزات و شواهد توانستند با بت پرستی مبارزه کرده، تا حدود بسیار زیاد در این راه پیشرفت کنند. در صورتی که بت درونی در اعماق جان انسانی جای گرفته، و با هزاران وسوسه و خود فریبی در پرستش آن بت زندگانی را سپری می کند.]ر.ک1ج1ص359]

مولانا در داستان رنجانیدن امیر، خفته ای را که مار در دهانش رفته بود آورده است که نفس اماره مانند ماری است که در نهاد آدمی وجود دارد،این مار آنقدر خطر ناک است که او از زبان امیر به شخص خفته اینچنین می گوید:

گفت اگر من گفتمی رمزی از آن
گر تو را من گفتمی اوصاف مار
مصطفی فرمود گر گویم براست
زهره های پردلان هم بردرد
نه دلش را تاب ماند در نیاز
همچو موشی پیش گربه لا شود

زهره تو آب گشتی آن زمان
ترس از جانب برآوردی دمار
شرح آن دشمن که در جان شماست
نه رود ره نه غم کاری خورد
نه تنش را قوت روزه و نماز
همچون بره پیش گرگ از جا رود
    دفتر دوم/ بیت 1913-1908

مولانا این مطالب را نمی آورد که سالکان را ناامید کند ولی برای شناساندن خطر عظیم نفس اماره وسختی مبارزه با آن می آورد، او معتقد است برای هر دردی درمانی است و حتماً برای مبارزه با نفس نیز راه هایی وجود دارد که اصلی ترین راه را عنایت و لطف پروردگار بیان می کند:

این قدم حق را بود کو را کُشد
قوّت از حق خواهم و توفیق و لاف

غیر حق خود کی کمان او کشد
تا به سوزن بر کنم این کوه قاف                                  دفتر اول/ بیت 1388 و۹ 138

مولاناحیات نفس اماره را به هواهای آن می داند ومعتقد است هواهای نفس دیدگان حقیقت بین آدمی را کور خواهد کرد تا جایی که انسان گرفتار هوای نفس دیگر قادر نیست لذت و حلاوت  حقایق را درک کند:

آفت این در هوا و شهوت است

ورنه اینجا شربت اندر شربت است
            دفتر دوم/ بیت 10

مولانا همه گرفتاری ها را از هوا و هوس می داند و چه زیبا این موضوع را بیان می کند:

خلق در زندان نشسته از هواست
ماهی اندر تابه گرم از هواست
چشم شحنه شعله نار از هواست

مرغ را پرها ببسته از هواست
رفته از مستوریان شرم از هواست
چار میخ و هیبت دار از هواست
 دفتر چهارم/ بیت 3496-3494

او برای رسیدن به کمال معتقد است آدمی حتماًباید هواهای نفسانی را رها کند و به حبل الله الهی چنگ زند:

چیست حبل الله رها کردن هوا
دست کورانه به حبل الله زن

کاین هوا شد صرصری مر عاد را
جز بر امر و نهی یزدانی متن                                        دفتر ششم/ بیت3492 و 3493

مولانا به نوعی در تفسیر چهارمرغ خلیل (ع) هو اها و صفات نفسانی را به چهار گروه اصلی تقسیم می کند و دیگر آفات و مهلکات را از این چهارنوع منشعب می داند:

بط و طاووس است و زاغ است و خروس
بط حرص است و خروس آن شهوتاست

این مثال چهار خلق اندر نفوس
جاه چون طاووس و زاغ اُمنیت است
         دفتر پنجم/ 44-43

او برای رسیدن به ابدیت راهی جز سر بریدن این چهار مرغ نمی شناسد:

خلق را گر زندگی خواهی ابد
بازشان زنده کن از نوعی دگر

سر ببر زین چهار مرغ شوم بد
که نباشد بعد از آن زیشان ضرر
            دفتر پنجم/ 39-38

1- حرص و آز

به نظر مولانا یکی از مهلک ترین صفات نفسانی است که باعث محرومیت انسان از رسیدن به حقیقت خواهد شد،او معتقد است در آفت حرص ، آفت های بیشماری پنهان است که  انسان را از رسیدن به کمال محروم میکند:

حرص تو چون آتش است اندر جهان

باز کرده هر زبانه صد دهان
    دفتر چهارم/ بیت 249

2 - جاه ومقام

خودنمایی و جاه طلبی که مولانا طاووس را به عنوان سمبل آن برگزیده است یکی دیگر از دامهای خطرناکی است که نفس اماره در سر راه بشر، گسترده است، این دام نیز یکی از امهات مهالک است که در پی خود آفات بسیاری به همراه دارد، زیرا آنکه در پی جاه و صید دلهای خلق است، باید مطابق نظر خلق رفتار نماید، پس ناچار از ریاکاری خواهد بود و نیز مجبور است که حقیقت را پنهان کند:

کاو کند جلوه برای نام و ننگ
وز نتیجه و فایده آن بی خبر
     دفتر پنجم/ بیت 396-395

آمدیم اکنون به طاووس دورنگ
همت او صید خلق از خیر و شر

 

3 - طول امل

سومین مرغ از چهار مرغ خلیل که مولانا آن را لایق کشتن می داند زاغ است، که سنبل عمر دراز و آروزی طولانی است:

طامع تأیید یا عمر دراز                                                   دفتر پنجم/ بیت 45

مُنیتش آنکه بود امید ساز

مولانا در سبب کشتن زاغ خطاب به خلیل (ع) می فرماید:

ای خلیل حق چرا کشتی تو زاغ؟
                دفتر پنجم/ بیت 765

این سخن را نیست پایان فراغ

 او دلیل این امر را آرزوی طولانی داشتن زاغ و درخواست عمر طولانی داشتن در دنیا می داند و آن را به ابلیس مانند می کند که از خداوند عمر تا قیامت را درخواست می کند غافل از اینکه:

مرگ حاضر غایب از حق بودن است
بی خدا آب حیات آتش بود 
    دفتر پنجم/ بیت 771-770

عمر بی توبه همه جان کندن است
عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بود

4 - شهوات

آخرین عقبه از مهالک چهارگانه ای که مولانا در تفسیر چهار مرغ خلیل به آن پرداخته است شهوت و تمایلات شهوانی است که خروس، سمبل آن است:

کاندر و اصل گناه و زلّت است
     دفتر اول/ بیت 3697

بعد از آن این نار، نار شهوت است

 البته غریزه شهوت در حد متعادل برای حفظ نسل آدمی ضروری است:

آدم از ننگش بکردی خود خصی
         دفتر پنجم/ بیت 941

گر نه بهر نسل بودی ای وصی

اما در اینجا نیز، همچون دیگر خواهش های نفسانی افراط و زیاده خواهی و نیز دلبستگی و تعلق خاطر به آن است که مذموم و ناپسند است، زیرا در این صورت آدمی را از پرداختن به هدف اصلی، باز می دارد و هرچه انسان را از هدف باز دارد و نظرش را از حق منحرف سازد  در واقع مسجود بشر گشته و شرک در پی خواهد داشت.

ب) شیطان

شیطان نیز یکی از موانع رسیدن آدمی به کمال مطلوب و بارگاه ملکوتی حضرت احدیت است، برخلاف آنکه در نظر برخی خطر آن بسیار بزرگ جلوه کرده است، مولانا در مقابل خطر نفس اماره و هواهای نفسانی بسیار خطر آنرا حقیر می نماید، او با دو دیدگاه متفاوت در مثنوی درباره شیطان به بحث پرداخته است یکی از منظر اهل تصوف که او را همچون عطار و سنایی عاشقی غیرتمند به شمار آورده است ودیگر از منظر اهل تشرع  که در این منظر شیطان موجود پلید و فتنه انگیز است و باید از او اجتناب ورزید.

 

مولانا از منظر اهل تشرع در وجه تسمیه شیطان می فرماید:

اسب سرکش را عرب شیطانش خواند
شیطنت گردنکشی بُد در لغت

نه ستوری را که در مرعی بماند
مستحق لعنت آمد این صفت
      دفتر پنجم/ بیت 525-524

او یکی از خصوصیات فعل شیطان را زیبا نشان دادن زشتی ها و زشت نشان دادن زیبایی بیان میکندو شیطان را بسیار در این فریبکاری چیره دست میداند:

بر سر شطرنج چست است این غراب
ز آنکه فرزین بندها داند بسی
در گلو ماند خس او سالها

تو مبین بازی به چشم نیم خواب
که بگیرد در گلویت چون خسی
چیست آن خس ، مهر جاه و مالها
         دفتر دوم/ بیت 132-130

با بررسی در مثنوی مشخص می شود شیطان فقط از درون بانگی می زند و آن آدمی است که عمل را انجام می دهد و به همین دلیل است که شیطان اینگونه از دست فرزند آدم گله می کند:

تو ز من با حق نالی ای سلیم
تو خوری حلوا تو را دمل شود
بی گنه لعنت کنی ابلیس را
نیست از ابلیس از توست ای غوی

تو بنال از شر آن نفس لئیم
تب بگیرد طبع تو، مختل شود
چون نبینی از خود آن تلبیس را
که چو رو به، سوی دنبه می رودی
     دفتر دوم/ بیت 0 272-2717

در پایان این مقاله بهتر است پس از شناخته شدن موانع رسیدن به مرگ اختیاری، عوامل اصلی که مي‌توانند برای رسیدن به این مهم به كمك سالك بيايند و مولانا نیز بيشتر به آنها پرداخته است بیان شود فقط به صورت فهرست وار چون هر کدام از این عوامل آنقدر ریزه کاری دارند که در حد این گفتار نخواهند بود.                                                                                                                    

اسباب ولوازم مرگ اختیاری:

 

1- عنايت خداوند

اولين و مهمترين عامل در طي اين طريق عنايت و جذبه حضرت حق است كه بسيار سريع‌تر و مطمئن‌تر از هر وسيله‌اي مي‌تواند سالك را در طريق كمال پيش ببرد،مولانا می گویدکه نبايد گمان كرد تنها رياضت و تزكيه نفس و مجاهدت طولاني مي‌تواند سالك را به مقصد برساند بلكه بايستي رحمت حق روي نمايد و عنايت هاي او اين تن مادي را بگذارد و آنگاه او را شايسته عبور از مقامات سلوك الي الله كند:

يك عنايت به زصد گون اجتهاد

جهد را خوف است از صد گون فساد
            دفتر ششم / ب 3839

2-پير و مرشد الهي

در كنار عنايت خداوندي براي طي كردن مسير كمال، رهبري پير و مرشد الهي بسياري ضروري مي‌نمايد و مولانا نيز بسيار بر آن تأكيد دارد:

من نجويم زين سپس راه اثير
پير باشد نردبان آسمان

پير جويم پير جويم پير پير
تير پرّان از كه گردد از كمان
  دفتر ششم/ ب 4125-4124

3-توبه

مولانا نخستين قدم در سلوك را توبه مي‌داند و توبه را عقد قلب  بر ترك معصيت و اقبال بر طاعت بیان می دارد که می تواندسالک راه حق را به رضوان الهی نزدیک نماید:  

مركب توبه عجايب مركب است

بر فلك تازد به يك لحظه ز پست
            دفتر ششم/ ب 464

4-طلب

طلب به معني خواستن و در اصطلاح اهل طريقت جستجو كردن از مراد و مقصود حقيقي است. در نظر صوفيه طالب كسي است كه از شهوات طبيعي و لذات نفساني عبور كند و پرده پندار از روي حقيقت بردار و از كثرت به وحدت رسد.[ر.ک 4 ص528]

 مولانا نیزبا توجه به اهمیت طلب در این راه می فرماید:

بر اميد راه بالا كن قيام
اشك مي‌بار و همي سوز از طلب
لب فروبند از طعام و از شراب
دم بدم بر آسمان مي‌دار اميد

همچو شمعي پيش محراب اي غلام
همچو شمع سر بريده جمله شب
سوي خوان آسماني كن شتاب
در هواي آسمان رقصان چو بيد 
     دفتر پنجم/ ب 1731-1728

5-صدق

«در لغت به معني راستگويي و راست حالي است ، عرفا و صوفيه صدق را فرقان حق و باطل شمرده‌اند، زيرا صفات رحماني از اوصاف شيطاني تنها به برکت صدق متمايز گردد .»[4 ص763]

مولانا با توجه به اهمیت صدق در مثنوی به آن می پردازد واینگونه آنرا تعریف می کند:

صدق جان دادن بود هين سابقوا

از نُبي برخوان رجال صدقوا 
        دفتر پنجم/ ب 3820

6- فقر

«از جمله مقامات عرفاني است و يكي از منازل عالي سير و سلوك به شمار مي‌آيد،  در تعريف فقر گفته‌اند فقر در آغاز، ترك دنيا و مافيهاست و در انجام فنا شدن در اراده و خواست حضرت احديت است و چنين كسي كه از سر همه چيز برخاسته در واقع به همه چيز دست يازيد.»[4ص582]

در نظر مولانا اين فقر است كه آدمي را از گزند همه چيز آزاد خواهد كرد:

راهزن هرگز گدايي را نزد
خضر كشتي را براي آن شكست
چون شكسته مي‌رهد اشكسته شو

گرگ، گرگ مرده را هرگز گزد؟
تا تواند كشتي از فجار رست
امن در فقر است اندر فقر رو                                           دفتر چهارم/ ب 2757-2755                                           

7- جهد با توكل

توكل در لفظ به معني كار و بار خود به كسي واگذار كردن است و در اصطلاح اهل الله عالي ترين مقامات عرفان است و مراد از آن واگذار كردن امور به و كیل جهان هستي است.

مولانا معتقد است در اين راه مطمئناً عنايت‌هاو جذبات حضرت حق به ياري سالك خواهد آمد ولي سالك نباید به اميد اين عنايت‌هادست از تلاش بردارد پس در نظر مولانا جهد با توکل است که که می تواند سالک را به مقصد برساند:

همچو چه كن خاك مي‌كن گر كسي
گر رسد جذ به خدا آب معين
كار مي‌كن توبه گوش آن مباش
هر كه رنجي ديد گنجي شد پديد

زين تن خاكي كه در آبي رسي
 چاه ناكنده بجوشد از زمين
اندك اندك خاك چه را مي‌تراش
هر كه جدي كرد در جدي رسيد
 دفتر پنجم/ بیت2047-2044

8-مراقبه

مراقبه در لفظ به معني پاسباني و نگاهداشتن و در اصطلاح يكي از احوال سلوك عرفاني است و مقصود از مراقبه اين است كه بنده يقين كند كه خداوند در جميع احوال بر قلب و ضمير او عالم است ،حالت مراقبه معمولاً، امر اختياري است كه با نيروي اراده و توجه باطن و قوت جمعيت حواس كه عالي ترين مراتب حضور قلب است حاصل مي‌شود.[ر.ک4ص636]

به عقيده مولانا  سر بر زانو نهادن و مراقبه باعث درك حقايق و معرفت مي‌شود :

چون دبيرستان صوفي زانو است

حل مشكل را دو زانو جادو است
             دفتر سوم/ 1173

9-جوع (گرسنگي اختياري)

گرسنگي، یکی از اركان اصلي مجاهده و يكي از عوامل شكستن شهوت و قهر نفس محسوب مي‌شود ، مولانا در بيان فضيلت جوع و گرسنگي عارفانه در مثنوي مطالب زيادي را بيان كرده است از جمله:

رنج جوع از رنج‌هاپاكيزه تر
جوع خود سلطان داروهاست هين
جمله ناخوش از مجاعت خوش شداست

خاصه در جوع است صد نفع و هنر
جوع در جان نه چنين خوارش مبين
جمله خوش‌ها بي مجاعت ها رد است
     دفتر پنجم/ ب 2833-2831

10- قلت منام (كم خوابي)

كم خوابي نيز مطلبي است كه مولانا در كنار گرسنگي عارفانه بسيار به آن پرداخته است و اين دو رامكمل يكديگرمی داند،. مولانا معتقد است خواب زیاد باعث تاريكي درون آدمي و بالاتر از آن از دست رفتن فرصت هاي زندگي خواهد شد كه ارزش هر لحظه از آن بعد از مردن مشخص خواهد شد زماني كه :

حق تعالي خلق را گويد به حشر
جئتمونا و فرادي بي نوا
هين چه آورديد دست آويز را
يا اميد بازگشتتان نبود
منكري مهمانيش را از خري
ورنه اي منكر چنين دست تهي
اندكي صرفه بكن از خواب و خور
شو قليل النوم مما يهجعون

ارمغان كو از براي روز نشر
هم بدانسان كه خلقناكم كذا
ارمغاني روز رستاخيز را
وعده امروز باطلتان نمود
پس ز مطبخ خاك و خاكستر بري
در در آن دوست چون پا مي‌نهي؟
ارمغان بهر ملاقاتش ببر
باش در اسحار از یستغفرون                                          دفتر اول/ ب 3179-3172

11-خلوت نشينی

از آداب لازم سلوك است و در نزد صوفيه عبارت است از دوري از خلق به قصد عبادت و رياضت تا بدين سبب حالت ا نقطاع و جمعیت خاطر و تمركز فكر حاصل آيد وهمانطور كه از سنت نبوي و ابيات مثنوي بر مي‌آيد براي گريز از تيرگي قلب لازم است اوقاتي از شبانه روز و به همين نسبت از ماه و سال آدمي در خلوت بگذرد آنهم با مراقبه و شرايط صحيح تا دوباره آدمي صفاي باطن خويش را به دست آورد،مولانا در این باره می فرماید :

هيچ کنجي بي دد و بي‌دام نيست

جز به خلوتگاه حق آرام نيست
            دفتر دوم/ ب 591

12- خاموشی (صمت، سكوت)

خاموشی نیز از جمله آداب سلوك است زيرا زياده گويي دل را تيره و مكدر مي‌سازد ، خاموشی متانت روح و وقار شخصيت به ارمغان مي‌آورد.

مولانا نیز خاموشی را از لوازم اصلی سلوک می داند واینگونه می فرماید:

عارفان كه جام حق نوشيده‌اند
هر كه را اسرار كار آموختند

رازها دانسته و پوشيده‌اند
مهر كردند و دهانش دوختند                                          دفتر پنجم/ ب 2240-2239

13-ذكر
«از بديهي‌ترين نشان عاشقي و دلبردگي است، مقصود اصلي جميع عبادات اين است كه آدمي ياد خدا باشد.» [10ص411]

مولانا در این باره می فرماید:

اذكروالله شاه ما دستور داد

اندر آتش ديد ما را نور داد
      دفتر دوم/ ب 1715

14- صبر

صبر نیز از لوازم اصلی سلوک است از آن رو كه مقام منيع فقر بدون صبر حاصل نمي‌آيد، صوفيه صبر را نيمي از ايمان، بلکه تمام ايمان دانسته‌اند، زيرا توفيق در انواع ابتلائات جز به صبر ميسر نيايد.[ر.ک4ص538]

مولانانیزدر این باره می فرماید:

صبر از ايمان بيابد سر كله
گفت پيغمبر خداش ايمان نداد

حيث لا صبر فلا ايمان له
هر كه را صبري نباشد در نهاد
        دفتر دوم/ ب 601-600

15- شكر

شكر در لغت به معني كشف و اظهار سپاس است و از مقامات بلند عرفاني است كه هر كس نمي‌تواند به حقيقت آن دست يازد، شكر تالي مقام صبر است، مولانا نيز حكم به وجوب شكر مي‌دهد و از زبان سيزده پيغمبري كه برقوم ناسپاس سباء آمدند اين گونه اين مطلب را بيان مي‌كند:

كه هله نعمت فزون شد شكر كو
شكر واجب آيد در خرد
هين كرم بينيد و اين خود كس كند
سر ببخشد، شكر خواهد سجده اي

مركب شكر را بخسبد حرّكوا
ورنه بگشايد در خشم ابد
كز چنين نعمت به شكري بس كند؟
پا ببخشد، شكر خواهد قعده اي
  دفتر سوم/ ب 2673-2669

16-تسليم و رضا

«عارفان رباني گفته اند كه حقيقت و كنه رضا اين است كه بنده رضاي خود را با رضاي حضرت معشوق معاوضه كند، نه تنها به تقديرات الهي اعتراض نياورد بل از آنها خرسند هم باشدبه طوري كه چه بدو نعمت رسد و چه نقمت رسد تغيير حال نيابد و بلا و رفا در نظرش يكسان باشد.»[4 ص545]

در نظر مولانا بنده اي كه به مقام رضا رسيد با جان و دل تسليم پروردگارش مي‌شود و آنگاه است كه مسلمان مي‌شود و به مرگ اختياري مي‌رسد:

همچو اسماعيل پيشش سر بنه
تا بماند جانت، خندان تا ابد
عاشقان جام فرح آنكه كشند

شاد و خندان پيش تيغش جان بده
همچو جان پاك احمد با احد
كه به دست خويش خوبانشان كُشند
         دفتر اول/ ب 229-227

17-  خوف و رجاء

یکی دیگر از مواردی که می تواند به سالک راه حق، برای رسیدن به حوزه ربوبی، کمک نماید امید است اما در هاله ای از خوف از هیبت و جلال کبریایی ،مولانا نیز می فرماید:

حق همی خواهد که هر میر و اسیر

با رجاء و خوف باشند و حذیر
     دفتر اول/ بیت 3615

18- تضرع (گريه و زاري)

يك ديگر از وسايلي كه مي‌تواند آدمي را در راه رسيدن به رحمت پروردگار كمك نمايد وارد شدن از در تضرع و گريه زاري است،مولانا می گوید درست است كه خداوند بي نياز است و ليكن دوست دارد كه بنده اش در مقابل او تضرع و زاري نمايد و زمانی که می خواهد درهای رحمتش را بر بنده ای بگشاید حال تضرع وزاری به او می دهد.:

گر خدا خواهد كه مان ياري كند
اي  خنك  چشمي  كه  آن  گريان  اوست                           آخر  هر  گريه  آخر خنده  اي   است

ميل ما را جانب زاري كند
اي  همايون  دل كه  آن   بريان   اوست                    مرد  آخر   بين مبارك بنده است

 

     دفتر اول/ ب 819-817

 

نتیجه گیری:

مولانا  با آگاهی کامل از معارف اسلامی ودرک حقیقت دین وآشنایی کامل با قرآن وروایات صحیح اسلامی و دیدگاه های عارفان واقعی قبل از خود به  بیان مرگ اختیاری در مثنوی می پردازد.

مولانا مرگ اختیاری  را حیات حقیقی در لباس مرگ  و حیات ظاهری را مرگی  در لباس حیات معرفی می کند.

اصلاً مولانا مرگ اختیاری را شرط اصلی رسیدن به منتهای درجه انسانیت یعنی قرب الی الله می داند که بدون آن هر تلاشی در این زمینه نتیجه نخواهد داد.

مولانا مرگ اختیاری را در مسیر چرخه تکاملی می داند وبارها با یادآوری سیر تکاملی انسان،  به این نکته می پردازد و معتقد است درست است که این نیست شدن ظاهراً به شکل نابودی است ولی در باطن  زندگی جدید وکاملتری است .

 نکته دیگر اینکه او معتقد است مرگ اختیاری  با عشق است که محقق می شودو اختیاری بودن آن است که  سرشار از عشقش می کند.

مولانا معتقد است تا فرصت باقیست باید دست از هواهای نفسانی برداشت و پایندگی خود را در همین دنیا آغاز کرد،در نظر اوفرصتی که به نام حیات طبیعی در اختیار آدمی قرار گرفته برای رسیدن به مرگ اختیاری است.

 او مانع اصلی رسیدن آدمی به مرگ اختیاری که در نظرش تنها راه رسیدن به نجات وسعادت است نفس اماره وهواهای نفسانی می داند ، البته کمی هم وسوسه ها شیطانی را مانع رسیدن آدمی به این مهم بیان می کند.

 مولانا برای رسیدن به این مرحله عنایت ولطف خداوندی به همراه همنشینی با اولیاءالله را لازم می داند ودر کنار آندو معتقد است سالک بایداز عواملی چون : مجاهده متوکلانه ، توبه صادقانه ،مراقبه دائمی ،گرسنگی عارفانه ،کم خوابی ،خاموشی وخلوت نشینی کمک بگیرد.

 مولانا صبر ، شکر و تضرع به درگاه حق را نیز از لوازم ضروری می داند اما اصلی ترین چیز درنظر او تسلیم در مقابل حضرت حق است اما از روی عشق واختیار  وگرنه که می گوید:

 « جز که تسلیم ورضا کو چاره ای»؟!  

 

                                                                                     والله اعلم بالصواب

                                                                                   محمد مهدی میرحسینی

 

 

 

 منابع:

 

1-                جعفری،محمدتقی،تفسیر و تحلیل مثنوی،انتشارات اسلامی تهران 1379

2-                رازی،نجم الدین،مرصاد العباد،به اهتمام محمد امین ریاحی، انتشارات علمی وفرهنگی تهران 1373

3-                زمانی،کریم،شرح جامع مثنوی،انتشارت اطلاعات،تهران 1374

4-                زمانی،کریم،میناگرعشق،نشر نی،تهران 1382

5-                زرین کوب،عبدالحسین،سرنی،نشر علمی،تهران 1366

6-                زرین کوب،عبدالحسین،بحر در کوزه،انتشارات علمی،تهران 1366

7-                سجادی،سیدجعفر،فرهنگ علوم عقلی،انجمن حکمت و فلسفه ایران،تهران 1361

8-                فروزان فر،بدیع الزمان،شرح مثنوی شریف،انتشارات زوار،تهران 1367

9-                 گولپینارلی،نثر و شرح مثنوی شریف،ترجمه وتصحیح توفیق سبحانی،وزارت ارشاد و فرهنگ، تهران 1381

10-                  مولانا،جلال الدین،فیه ما فیه،تصحیح حسین حیدرخانی،انتشارات سنائی،تهران 1378     

11-                  مولانا،جلال الدین،مثنوی معنوی،تصحیح رینولد نیکلسون،انتشارات ققنوس،تهران1378

 


برچسب‌ها: فنا در عرفان, مرگ اختیاری از نگاه مولانا, مرگ عارفانه ومولانا, موت ارادی درمثنوی
[ شنبه 28 بهمن1391 ] [ 8:52 ] [ آفتاب گردان ] [ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه