کانون حـق جویان نسـل آفتــاب

کانون حـق جویان نسـل آفتــاب - مقاله بررسی نفس اماره در مثنوی مولانا

آفتاب گردان
کانون حـق جویان نسـل آفتــاب

مقاله بررسی نفس اماره در مثنوی مولانا

  به اعتقاد مولانا، دستیابی انسان به کمال متضمن تحمل مشقات و شدائد بسیاری است، علت این امر نیز وجود خطرات یا مهالک است، مطابق جهان بینی او وجود این مهالک، ضرورت طریق کمال است و بایستگی آن را در سرشت انسان نهفته می داند به این معنا که خلقت دوگانه آدمی، حضور دو جنبه الهی و حیوانی را در کنار یکدیگر میسر ساخته است و نیز توانایی او در انتخاب راه خویش، وجود مهالک را ضروری می سازد .[ر.ک10ص220]

چون عدو نبود جهاد آمد محال
صبر نبود چون نباشد میل تو
بی هوا، نهی از هوا ممکن نبود

شهوتت نبود نباشد امتثال
خصم چون نبود چه حاجت حیل تو...
غازئی بر مردگان نتوان نمود

 

دفتر پنجم/ بیت 578-575

     مولانا، مهالک و موانع را مشخص کرده تا انسان های دل زنده ای که بویی از دیار عشق،مشام جانشان را نوازش داده است بتوانند با آشنایی بیشتر گام برداندوگرنه انسان هایی که گرفتار پندار کمال هستند،آنقدرخودراکامل وبی نقص احساس می کنند که به دنبال این مسائل نیستند.

   استاد همایی خطاب به کسانی که به پندار کمال در پی رسیدن به کمال نیستند، در مولوی نامه می گوید:«باور کنیدکه زندگانی مادی و تلقینات مادی گری بطوری شما را سرد و یخ زده کرده است که احساس سردی و یخ زدگی نمی کنید، مثل آن کس که به حضرت موسی (ع) گفت تو می گویی در اثر گناه قلب آدمیزاد سیاه می شود چرا من هر قدر گناه می کنم، قلبم سیاه نمی شود، موسی در جواب فرمود:«سیاهی و تیرگی دل از این بالاتر چیست؟ که سیاهی قلب خود را ادراک نمی کنی.» یعنی گرفتار جهل مرکب شده اید که بزرگترین مرض و آفت کمال انسان است.»]39ج1ص13]

  انسان دارای شرافت و ارزش والایی است و نباید خود را ارزان بفروشد،در فیه ما فیه در این باره آمده است:

«منگر بهر گدایی که تو خاص از آن مائی

مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهائی»

حق تعالی می فرماید: که من شما را و اوقات شما را و انفاس شما را و اموال شما را خریدم که اگر به من صرف رود و به من دهید، که بهای آن بهشت جاویدان است، قیمت تو پیش من اینست اگر تو خود را به دوزخ فروشی، ظلم بر خود تو کرده باشی».]33ص234]

یعنی همه چیز باید وقف خدا شود و برای او باشد وقتی که چنین شد آدمی می تواند خود را به خالق خود نزدیک بیند ولی در این راه موانع و مهالک خطرناکی هستند،که در این قسمت از دیدگاه مولانا بررسی خواهد شد:در ابتدا این آیه شریفه قرآن در معرفی نفس اماره آورده می شود که حضرت خداوندی از زبان یوسف صدیق ع می فرمایند:

 

 «و ما أبرئ نفسی إن النفس لأماره بالسوء إلا ما رحم ربی أنّ ربی غفور رحیم»یوسف 53 ( من خودستایی نکرده و نفس خویش را از عیب و تقصیر مبرا نمی دانم زیرا نفس اماره انسان را به کارهای زشت و ناروا، سخت وامی دارد، جز آنکه خدای من به لطف خاص خود بنده را از (فریب نفس) نگه دارد که خدای من بسیار آمرزنده و مهربان است.)

عرفا ،صوفیه و حکما با الهام از این آیه سوره یوسف منشأ جمیع اوصاف و اعمال ناپسند را نفس اماره می دانند، از آنجا که نفس اماره جلوه های رنگ رنگ دارد، کامیابی سالک منوط به شناخت احوال متغیر آن است.   {ر.ک15 ص502]

 پس وظیفه هر سالک و انسان طالب حقیقت این است که نفس اماره را خوب بشناسد و راههای در اختیار گرفتن آن را بیاموزد. شناخت نفس و آگاهی از مطلوبات و منفورات آن، امکان تهذیب و تزکیه آن را فراهم می سازد و بدینسان راه تکامل و معرفت حق و نیل به مطلوب هموار می گردد، از این رو شناخت حق را منوط به شناخت نفس دانسته اند، « من عرف نفسه فقد عرف ربه».

نفس اماره ،مهلک اصلی:

  مولانا در مثنوی اولین و مهمترین لغزشگاه و مهلکه را نفس آدمی می داند :

مادر بت ها بت نفس شماست

زآنکه آن بت ما ر و این بت اژدهاست 
                 دفتر اول/ بیت 788

  وی معتقد است نفس و شیطان در اصل یکی بوده اند:

نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند  

در دو صورت خویش را بنموده اند
              دفتر سوم/ بیت۳۱۵۴

نفس وشیطان بوده اول واحدی

بوده آدم را عدو و حاسدی
           دفتر سوم/ بیت 3167

   رهزنان بیرونی که شیطان مظهر آنهاست به واسطه نفس و با تحریک آن است که به اغوای انسان می پردازند وگرنه شیطان را برآدمی تسلطی نیست، در واقع آنچه آدمی را به گناه و معصیت وادار و یا او را دلبسته جلوه های دنیوی می نماید، توجه به خواسته های نفسانی است:

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس

شد فراق صدر جنت طوق نفس
                  دفتر دوم/ بیت 15

   در داستان« پادشاه جهود و وزیر مکار» در باره اهمیت شناخت این دشمن خطرناک درونی، آمده است:

بهر این بعضی صحابه از رسول
کو چو آمیزد ز اغراض نهان
فضل طاعت را نجسستندی از او
مو به مو، ذره به ذره مکر نفس
موشکافان صحابه هم دران

ملتمس بودند مکر نفس غول
در عبادت ها و در اخلاص جان
عیب ظاهر را بجستندی که کو
می شناسیدند چون گل از کرفس
وعظ ایشان خیره گشتندی به جان
           دفتر اول/ بیت 370-366

  « یاران پیغمبر که نسبت به مسئله درون اهمیت زیادی قائل بودند برای بر کنار ساختن روح از آلودگی های نفسانی سؤالاتی می کردند و می گفتند: نمودهای حیوانی ما با عبادت ها چگونه می آمیزد و چگونه آنها را تباه می سازد، و آن حضرت آنان را ارشاد و تربیت می فرمود و آنها از پیغمبر درباره شایستگی های ظاهری نمی پرسیدند بلکه عیوب باطنی را رسیدگی می کردند.» ]7ج1ص182]

   درنتیجه اگر سالک آن مقدار تلاشی که برای انجام کارهای نیک می کرد، مقدار کمی از آن را در بیرون ساختن موانع پذیرش این نیکی ها عمل می کرد و نفس خود را تزکیه می نمود، می توانست آنچه را که می اندوخت نگهداری کند و بسیار زودتر  به کمال برسد: 

اول ای جان دفع شر موش کن

وآنگهان در جمع گندم جوش کن
                  دفتر ول/ بیت 380

  در داستان «پادشاه جهود و آتش کردن و بت نهادن پیش آتش» نیز در تأیید مطلب فوق آمده است:

چون سزای این بت نفس او نداد
مادر بت ها بت نفس شماست
آهن و سنگ است نفس و بت شرار
سنگ و آهن ز آب کی ساکن شود
بت سیاهآبه است در کوزه نهان
آن بت منحوت چوت سیل سیاه
صد سبو را بشکند یک پاره سنگ
بت شکستن نیک باشد نیک سهل
صورت نفس ار بجویی ای پسر
هر نفس مکری و در هر مکر زان
در خدای موسی و موسی گریز
دست را اندر احد و احمد بزن

از بت نفسش بتی دیگر بزاد
زآنکه آن بت مار و این بت اژدهاست

آن شرار از آب می گیرد قرار
آدمی با این دو کی ایمن شود
نفس مر آب سیه را چشمه دان
نفس بنگر چشمه ای بر آبراه
و آب چشمه می زهاند بی درنگ
سهل دیدن نفس را جهل است جهل
قصه دوزخ بخوان با هفت در
غرقه صد فرعون با فرعونیان
آب ایمان را ز فرعونی مریز
ای برادر واره از بو جهل تن

 

دفتر اول/ بیت 782-771

     نفس اماره منشأ تمام بت پرستی ها و گمراهیهای آدمی است، نفس مثل سنگ آتش زنه و آهن است که با هم جرقه ایجاد می کند واین جرقه را با آب هدایت و ارشاد می توان خاموش کرد و بعد بت و بت پرستی را به آب آلوده ای تشبیه می کند که در کوزه است اما چشمه جوشان این سیاه آبه نفس است.مولانا هشدار می دهد، که خطر نفس را کوچک و آسان نباید گرفت، می گوید اگر بخواهی تصویری از نفس آدمی داشته باشی دوزخی است که با راههای گوناگون می تواند تو را بفریبد و گرفتار کند، اما آنچه از سخن مولانا در تشبیه نفس به دوزخ فهمیده می شود این است که نفس کنایه از هر عامل یا وسیله ایست که آدمی را از کمال روحانی و رفتن به سوی حق باز دارد. [ ر.ک4ج1ص247]

علامه جعفری نیز در این باره در شرح مثنوی، سخنان عالمانه ای دارد و می گوید که: «نفس انسانی همواره در جستجوی جنبه حیوانی انسان است به عبارت روشن تر انسان که در این جهان طبیعی زندگی می کند، خوشی ها و لذائذ زیادی بر او عرضه می شود ،تشخیص دهنده این خوشی ها و لذایذ و تحریک کننده به سوی آنها نفس است که در حال اعتدال می خواهد آن لذایذ و خوشی ها را بدون محدویت به دست آورد و درک کلیات و محاسبه خیر وشر و موقت و دائمی بودن برای نفس تقریباً مطرح نیست، البته نفس انسانی به خودی خود شر و ناشایست نیست، زیرا قلمرو فعالیتش غیر از تطبیق رویدادهای جهان هستی با خواست خود چیز دیگری نیست، این نفس هنگامی حالت ناشایست و مبارزه با عقل به خود می گیرد که آرمان های عقلانی را به کلی نادیده گرفته و بخواهد عقل را تحت تأثیر خویش قرار بدهد، در این موقع مبارزه میان آن دو به خوبی روشن می شود.» ]7ج2ص263]

مولانا در تشبیه زیبایی برای بیان مبارزه عقل ونفس، در ماجرای عرب و جفت او عقل را به مرد و نفس را به زن تشبیه می کند، مرد در فکر عاقبت جویی و محاسبات زندگی است و زن در تهیه آب ونان و خوان و جاه به سر می برد:

ماجرای مرد و زن افتاد نقل
این زن و مردی که نفسست و خرد
وین دو بایسته در این خاکی سرا
زن همی خواهد حویج خانقاه
عقل خود زین فکر ها آگاه نیست

آن مثال نفس خود می دان و عقل
نیک بایستست بهر نیک و بد
روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
یعنی آبرو و نان و خوان و جاه
در دماغش جز غم الله نیست

 

دفتر اول/ بیت 2622-2616

«وجود دو پدیده نفس و عقل در انسان ضرورت دارد، زیرا این دو هستند که انسان را به خیر و شر و نیک و بد آشنا می سازند و در طرفداری هر یک از خواسته خود، انسان را وادار به تکاپو می کنند، این تکاپو آن موقع نتیجه بخش و مثبت خواهد بود که عقل و نفس انسانی هماهنگ باشد.»]7ج2ص263]                                                                                                            

   نکته مهمی که او در باب نفس اماره بیان می کند این است که ممکن است نفس، با حیله گری حتی عقل را مغلوب خود کند و به نفس تبدیل نماید:

عقل کاو مغلوب نفس او نفس شد

مشتری مات زحل شد نحس شد
                دفتر دوم/ بیت 1549

 نفس، آنقدر قدرت دارد که با حیله گری و معکوس جلوه دادن حقایق، آدمی را گمراه سازد و با تمام وجود تسلیم توجیهات و استدلال های خویش نماید تا جایی که  بدیهی ترین مسائل را انکار کند ،بدون آنکه کمترین تردیدی در نادرستی افکار و اندیشه های خود بدهد:

چون رفیقی وسوسه بدخواه را
حق پدیدست از میان دیگران
دو سر انگشت بر دو چشم نه
گر نبینی این جهان معدوم نیست
تو ز چشم انگشت را بردار هین

کی بدانی ثم وجه الله را
همچو ماه اندر میان اختران
هیچ بینی از جهان انصاف ده
عیب جز ز انگشت نفس شوم نیست
وانگهانی هر چه می خواهی ببین

 

دفتر اول / بیت 1403-1398

  نفس اماره، در قالب تشبیه:

مولانا در مثنوی تشبیهات  گوناگون و زیبایی برای معرفی نفس اماره آورده است که در این قسمت مهمترین آنها آورده می شوند:

-تشبیه نفس به جادوگر؛مولانا نفس اماره را به جادوگر تشبیه کرده است از آن رو که فعل نفس مسحور کننده است:

سحر کاهی را به صنعت کُه کند
زشت ها را نغز گرداند به فن
کار سحر این است کاو دم می زند
آدمی را خر نماید ساعتی
اینچنین ساحر درون توست و سر

باز کوهی را چو کاهی می تند
نغزها را زشت گرداند به ظن
هر نفس قلب حقایق می کند
آدمی سازد خری را و آیتی
ان فی الوسواس سحراََ مستتر 
        دفتر سوم/ بیت 4073-4070

-تشبیه نفس به سوسمار؛مولانا نفس را به سوسمار  تشبیه می کند از آن رو که این جانور در سوراخ های پر پیچ و خم زمین زندگی می کند و عادت این حیوان خصوصاً به گاه خطر این است که از سوراخی بگریزد و سر از سوراخ دیگر به در آورد :

یک نفس حمله کند چون سوسمار
در دل او سوراخ ها دارد کنون
نام پنهان گشتن دیو از نُفوس

پس به سوراخی گریزد در فرار
سر ز هر سوراخ می آرد برون
و اندر آن سوراخ رفتن شد خُنوس

 

دفتر سوم/ بیت 4057-4055

-تشبیه نفس به خار پشت؛ مولانا نفس را به خارپشت تشبیه کرده است از آن رو که خارپشت هنگام شکار مار ابتدا سر خود را زیر خارهای خود مخفی می کند و در فرصت مناسب قسمتی از بدن مار را می گیرد و با سرعتی شگرف دوباره پنهان می شود، مار برای نجات خود به تکاپو می افتد ولی هر چه بیشتر می کوشد بدنش با تماس با خارها بیشتر زخمی می شود و بدین ترتیب به هلاکت می رسد،یعنی نفس اماره زیرکانه آدمی را به دام خود گرفتار می سازد و تا او را با نیروی خود به هلاکت نرساند دست بردار نخواهد بود مگر اینکه لطف خداوند شامل حال آدمی گردد:

می نهان گردد سر آن خارپشت
تا چو فرصت یافت سر آرد برون
گر نه نفس از اندرون راهت زدی

دم به دم از بیم صیاد درشت
زین چنین مکری شود مارش زبون
رهزنان را بر تو دستی کی بدی
       دفتر سوم/ بیت 4062-4060

-تشبیه نفس به خر؛مولانا در ابتدای دفتر پنجم مثنوی در داستانی معروف نفس اماره را به خرنر تشبیه می کند چون خر نر به جز جماع و شهوت چیز دیگری نمی شناسد:

زان که آن نفس بهیمی نرخر است
در ره نفس ار بمیری در منی
نفس ما را صورت خر بدهد او
این بود اظهار سِرّ در رستخیز

زیر او بودن از آن ننگین تر است
تو حقیقت دان که مثل آن زنی
زان که صورت ها کند بر وفق خو
الله الله از تن چون خر گریز

 

دفتر پنجم/ بیت 1395-1392

مولانا بار دیگر در یک تشبیه زیبا عقل را به عیسی (ع) و نفس را به خر حضرت عیسی تشبیه کرده است که همیشه باید عیسی سوار بر خر باشد،او خطاب به کسانی که غیر از این عمل می کنند می فرماید:   

ترک عیسی کرده و خر  پرورده ای

طالع عیسی است علم و معرفت
ناله خر بشنوی رحم آیدت
رحم بر عیسی کن و بر خر مکن
طبع را هل تا بگرید زار زار
سالها خر بنده بودی بس بود
ز اخّروُهن مرادش نفس توست
هم مزاج این خر شدست این عقل پست

آن خر عیسی مزاج دل گرفت
زآنکه غالب عقل بود و خر ضعیف
ور ضعیفی عقل تو ای خر بها

لا جرم  چون خر  برون   پرده ای

طالع خر نیست ای تو خر صفت
پس ندانی خر، خری فرمایدت
طبع را بر عقل خود سرور مکن
تو ازو بستان و وام جان گذار
زانکه خر بنده ز خر واپس رود
کاو به آخر باید و عقلت نخست
فکرش اینکه چون علف آرد به دست
در مقام عاقلان منزل گرفت
وز سوار زفت گردد خر نحیف
این خر پژمرده گشتست اژدها
          دفتر دوم/ بیت 1859-1849

نکته جالبی که از این تمثیل برداشت می شود این است که هم عقل ضعیف و پست می تواند توسط نیرنگ های نفس اماره مسخ شود و تبدیل به نفس شود و در خدمت به دست آوردن خواسته های نفس قرار گیرد و برعکس نفس اماره نیز می تواند تحت تأثیر عقل، نورانی و غالب شود و از امارگی به در آید و به مقام اطمینان برسد.

    خر نفس باید بار تکلیف و طاعت حق تعالی را خود بر دوش کشد و به منزل برساند، در تشبه دیگرنفس اماره به خر این مطلب را بیان شده است:

شد خر نفس تو بر میخیش بند
بار صبر و شکر او را بُردَ نیست
هیچ وازر وزر غیری بر نداشت

چند بگریزد ز کار و بار چند؟
خواه در صد سال و خواهی سی وبیست

هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت

 

دفتر دوم/ بیت 731-729

-تشبیه نفس به خزان؛مولانا در داستان پیر چنگی درشرح سخن پیامبرکه فرمود: سرمای بهاری را غنیمت شمارید، نفس را به موسم خزان تشبیه کرده است از آن رو که برگ و بار و شادابی درخت روح را تباه می کند:

گفت پیغمبر ز سرمای بهار
زآن که با جان شما آن می کند
لیک بگریزید از سرد خزان
راویان این را به ظاهر برده اند

آن خزان نزد خدا نفس و هواست

تن مپوشانید یاران زینهار
کآن بهاران با درختان می کند
کان کند کو کرد با باغ  و رزان
هم بر آن صورت قناعت کرده اند
عقل و جان عین بهار است و بقاست

 

دفتر اول/ بیت 2051-2046

   نفس و هوای نفس  مانند خزان است که ویرانی و مرگ به دنبال دارد و عقل و روح، بهاری است که آن مرگ معنوی را باز می گیرد و زندگی تازه می بخشد پس انسان باید خود را در مقابل نسیم جانبخش معنویات قراردهد.

-تشبیه نفس به خرگوش؛مولانا در داستان نخچیران نفس را به خرگوشی مانند می کند :

 

شیر را خرگوش در زندان نشاند
در چنان ننگی و آنگه این عجب
ای تو شیری در تگ این چاه فرد
نفس خرگوشت به صحرا درچرا

ننگ شیری کوز خرگوشی بماند
فخر دین خواهد که گویندش لقب
نفس چون خرگوش خونت ریخت و خورد
تو به قهر این چه، چون و چرا
      دفتر اول/ بیت 1352-134۸

«مولانا می گوید آن شیر شکست خورده از خرگوش تویی ای انسان! که از نفس خود شکست خورده ای نفس تو در فریب دادن تو خشنود است و در بیابان به خوشی می چرد، اما تو به جای آنکه بیدار شوی و به معرفت حق دست یابی با چون و چرا از طریق استدلال و میزان و معیار این جهان مادی حق را جستجو  می کنی و در ته چاه همیشه می مانی!» ]4ج1ص279]

-تشبیه نفس به خس؛مولانا در وصف کسانی که دراین جهان سرگرم بازیچه های بی حاصل می گردند تا زمانی که فرصت به پایان می رسد، نفس را به خسی تشبیه می کند که ارزش کسب کردن ندارد:

ابن جهان بازیگه است و مرگ شب
کسب دین عشق است و جذب اندرون
کسب فانی خواهدت این نفس خس
نفس خس گر جویدت کسب شریف

بازگردی کیسه خالی پر تعب
قابلیت  نور حق را ای حرون
چند کسب خس کنی بگذار بس
حیله و مکری بود آن را ردیف
         دفتر دوم/ بیت2602-2599

 نفس چیز پست و بی ارزشی است که همیشه به دنبال امور بی ارزش و واهیست وسرگرم بازیچه های دنیویست .

-تشبیه نفس به زاغ؛مولانا در آموختن پیشه کور کنی قابیل از زاغ ، نفس اماره را به زاغ تشبیه می کند:

جان که او دنباله زاغان پرد
هین مدو اندر پی نفس چو زاغ
گر روی، رو در پی عنقای دل

زاغ او را سوی گورستان برد
کاو به گورستان برد نه سوی باغ
سوی قاف و مسجد الاقصای دل

 

دفتر چهارم/ بیت 1313-1311

-تشبیه نفس به اژدها؛مولانادر حکایت مارگیر و اژدهای افسرده، نفس اماره را به اژدها تشبیه می کند، درباره این قصه دکتر زرین کوب می گوید:«حکایتی تمثیل گونه در باب تحذیر از نفس است، در واقع تقریر دیگری از آن مثل عامیانه است که می گوید، فلانی آب نمی بیند ورنه شناگر قابلی است. معهذا، گوینده مثنوی با نقل آن نشان می دهد که نفس سالک حکم اژدهای افسرده را دارد و از سکون و تسلیم او نباید مغرور شد، چرا که تا ساز و آلت حرکت بیابد و تف خورشید شهوت بر آن بتابد به جنبش در می آید و شر و خباثت سرکوفته خود را ظاهر می کند.» [14ص289]

نفس اژدرهاست او کی مرده است
گر بیابد آلت فرعون او
آنگه او بنیاد فرعونی کند

از غم  بی آلتی افسرده است
که به امر او همی رفت آب جو
راه صد موسی و صد هارون زند
        دفتر سوم/ بیت 1055-1053

 نفس اماره هرگز مانند زمانی که خود را تسلیم محض و نابود شده می داند، خطرناک نیست و نباید به تسلیم ظاهری آن مغرور شد.

  -تشبیه نفس به فرعون؛ مولانا فرعون را رمزی از نفس آورده است که او را نباید سیر و مستغنی ساخت به این دلیل که نفس به هنگام تنگی وسختی، لابه و تضرع پیش می گیرد و خود را آماده طاعت و قبول نشان می دهد، اما به محض آنکه مستغنی شد باز طاغی می شود و عهد گذشته را فراموش می کند ، پیداست که تعبیر مولانا از اشارت به کریمه :«ان الانسان لیطغی اَن رآه استغنی» خالی نیست. ]ر.ک14ص67]

آنچه در فرعون بود آن در تو هست
ای دریغ جمله احوال تو است
آتشت را هیزم فرعون نیست

لیک اژدرهات محبوس چه است
تو بر آن فرعون بر خواهیش بست
ورنه چون فرعون او شعله زنی است
        دفتر سوم/ بیت 975-971

-تشبیه نفس به نمرود؛مولانا نفس را به نمرود نیز تشبیه می کند در مقابل ابراهیم عقل و جان، اینگونه که :

آتش ابراهیم را نبود زیان
نفس نمرود است و عقل و جان خلیل
این دلیل راه رهرو را بود
واصلان را نیست جز چشم و چراغ

هر که نمرودی است گو می ترس از آن
روح در عین است و نفس اندر دلیل
کاو به هر دم در بیابان گم شود
از دلیل و راهشان باشد فراغ

 

دفتر دوم/ بیت 3313-3310

-تشبیه نفس به دزد؛مولانادر داستان حسد کردن حشم بر غلام خاص نفس را به دزد هم تشبیه می کند:

افکن این تدبیر خود را پیش دوست
کار آن دارد که حق افراشته است
هر چه کاری از برای او بکار
گرد نفس دزد و کار او مپیچ
پیش از آنکه روز  دین پیدا  شود

گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست
آخر آن روید که اول کاشته است
چوت اسیر دولتی ای دوستدار
هر چه آن نه کار حق هیچ است، هیچ
نزد مالک دزد شب رسوا شود

 

دفتر دوم/ بیت 1064-1060

-تشبیه نفس به سگ وگرگ؛گویی مولانا باغ وحش را در تعریف نفس اماره جمع کرده است چون  آن را به سگ وگرگ نیز،تشبیه می کند:

گرگ درنده ست نفس  بد یقین
در ضلالت هست صد کل را کُله
زین سبب می گویم ای بنده فقیر
گر معلم گشت این سگ هم سگ است
جمله قران شرح خبث نفسهاست

چون بهانه می نهی بر هر قرین
نفس زشت کفرناک پر سفه
سلسله از گردن سگ برمگیر
باش ذلّت نَفسهُ کاو بد رگ است...
بنگر اندر مصحف آن چشمت کجاست
         دفتر ششم/ بیت 4861-4855

                                                                                                                                                                                                                                       «این سگ نفس آدمی است که به دنبال هوی وهوسهای زودگذر وبی ارزش دنیوی می رود واز صیدمعانی وکسب معالی باز می ماند، این حکایت تا اندازه ای گویای این مطلب است:« گویند پادشاهی را سگ تازی شکاری بود، قلاده زرین در گردن، چون شاه سوار می شد و به شکار می رفت سر رشته آن سگ را به دست می گرفت و آن سگ از پی می دوید، روزی آن سگ در حین رفتن پا پس کشید، شاه فرمود، چه واقع شد؟ عرض کردند: در حین راه استخوانی دید و پا پس کشید،فرمود رشته را گسیختند و او را وا گذاشتند ولی قلاده را بیرون نکردند که چون به خود آید از مقامات قرب یاد کند.» ]16ج2ص157]

-تشبیه نفس اماره به گاو؛مولانا نفس اماره را به گاو نیز تشبیه می کند آنجایی که می گوید:

گاو کشتن هست از شرط طریق
گاو نفس خویش را زودتر بکش

تا شود از زخم دمش جان مفیق
تا شود روح خفی زنده و بهش
       دفتر دوم/ بیت 1446-1445

او دردفتر سوم در داستانی تن را گاو نفس، قلمداد می کند که باید به دست عقل کشته شود ،چون  نفس با کشتن عقل، خود را جانشین عقل کرده است پس نفس قاتلی است که هنوز مدعی نیز است:

نفس خود را کُش جهان را زنده کن
مدعی گاو، نفس توست هین
آن کشنده گاو، عقل توست رو
عقل اسیر است و همی خواهد ز حق
روزی بی رنج او موقوف چیست
نفس گوید چو کُشی تو گاو من
خواجه زاده عقل مانده بینوا
روزی بی رنج می دانی که چیست
لیک موقوف است بر قربان گاو

خواجه را کشته است او را بنده کن
خویشتن را خواجه کرده است ومهین
بر کشنده گاوِ تن، منکر مشو
روزی بی رنج و نعمت بر طبق
آنکه بکشد گاو را کاصل بدی است
زآنکه گاو نفس باشد نقش تن
نفس خونی خواجه گشت و پیشوا
قوت ارواح است و ارزاق نبی است
گنج اندر گاودان ای کنجکاو

 

دفتر سوم/ بیت 2512-2504

 انسان زمانی می تواند از طعامهای معنوی ذوق یابد و حتی در دنیا هم، روزی بی رنج وحساب از خداوند دریافت دارد که گاو نفس را قربان کرده باشد.

مولانا در جای دیگر مثنوی، نفس را به گاو تشبیه کرده است،گاوی تنها در جزیره ای بزرگ که حق تعالی آن جزیره بزرگ را پر از سبزه و علف کرده است ،آن گاو تا شب همه را می خورد و چاق می شود اما هنگامی که شب می شود از غصه وترس این که همه صحرا را چریدم و فردا چه خورم، خوابش نمی برد و از این غصه دوباره لاغر شود ، فردا که بر می خیزد باز همه صحرا را سرسبز می بیند ، باز می خورد و چاق می شود اما دوباره شب همان غم به سراغش می آید، سالهاست که او همچنین می بیند و اعتماد نمی کند:

نفس آن گاوست و آن دشت این جهان
که چه خواهم خورد مستقبل عجب
سالها خوردی و کم نآمد زخور
لوت و پوت خورده را هم یاد آر

کاو همی لاغر شود از خوف نان
لوت فردا از کجا سازم طلب
ترک مستقبل کن و ماضی نگر
منگر اندر غابر و کم باش زار

 

دفتر پنجم/ بیت 2870-2866

به همین علت مولانا این گاو پرخور و بی ادب را لایق کشتن می داند ،ولی بهتر است در ابتدای شب وقتی هنوز لاغر نشده است آنرا کشت!

کشتن نفس اماره:

 «منظور از کشتن نفس، یقیناً نابودی آن نیست، بلکه هدف، به اعتدال باز آوردن خشم و شهوت و مسلط شدن بر آنهاست، چرا که نفس مرکب روح است که باید با رهوار کردن آن، به عنوان وسیله نیل به مقصود از آن سود جست.»[10ص228]

    مولانا در نصیحت کردن رسول(ص) به بیمار،دلیل کشتن نفس را نجات دادن آن، از هلاکت می داند و بسیار زیبا برای این مطلب تمثیل می آورد:

لاجرم هر مرغ بی هنگام را
سر بریدن چیست کشتن نفس را
آنچنان که نیش کژدم برکنی
بر کنی دندان پرزهری زمار

سر بریدن واجب است اعلام را
در جهاد و ترک گفتن نفس را
تا که یابد او زکشتن ایمنی
تا رهد مار از بلای سنگسار
         دفتر دوم/ بیت 2526-2523

 

دلیل دیگر کشتن نفس را پست و بی ارزش بودن دنیا که قبله گاه آن است می داند:

نفس بی عهد است ز آن رو کشتنی است
نفس ها را لایق است این انجمن
نفس اگر چه زیرک است و خرده دان

او دنی و قبله گاه او دنی است
مرده را در خور بود گور و کفن
قبله اش دنیاست او را مرده دان
        دفتر چهارم/ بیت 1655-1653

  همچنین چون نفس منبع همه گرفتاریهای آدمی است باید کشته شود،مولانا در داستان شخصی که مادرش را کشت این مطلب را بیان می کند:

گفت کاری کرد کان عار و ی است
گفت آنکس را بکش ای محتشم
کشتم او را، رَستم از خونهای خلق
نفس توست آن مادر بد خاصیت
هین بکش او را که بهر آن دنی
از وی این دنیای خوش بر توست تنگ

کشتمش کان خاک ستار وی است
گفت پس هر روز مردی را کشم؟
نای او بُرّم به است از نای خلق
که فساد اوست در هر ناحیت
هر دمی قصد عزیزی می کنی
از پی او با حق و با خلق جنگ
            دفتر دوم/ بیت 784-779

 «سر قصه در باب مادرکشی نیست، در باب نفس اماره است که تا در وجود انسان باقی است، رهایی از ننگ و خلاصی از گناه برای وی ممکن نیست و هر چند مایه حیات انسانی است، باز تا او زنده است و به خاطر فسادی که هر روز و هر ساعت از او سر می زند، هر دم دست انسان به جنایتی آلوده می شود.اینجا خشونتی که در این مادرکش هست،ذوق طنزی را که در جواب مادرکش انعکاس دارد در خاطر شنونده نابود و تباه می کند و انسان را به ضرورت مجاهده با نفس و کشتن شهوات نفسانی متوجه می دارد.» ]14ص332]

علامه جعفری درباره مبارزه با نفس اماره که برای انسان حکم بت درونی را دارد می گوید: «مبارزه با بت بیرونی خیلی آسانتراز بت درونی است، زیرا ممکن است با ذکر ادله و براهین ناشایستگی بت بیرونی را اثبات کرد، چنانکه پیامبران به آوردن معجزات و شواهد توانستند با بت پرستی مبارزه کرده، تا حدود بسیار زیاد در این راه پیشرفت کنند. در صورتی که بت درونی دراعماق جان انسانی جای گرفته وآدمی با هزاران وسوسه و خود فریبی در پرستش آن بت زندگانی را سپری می کند.»]7ج1ص359]

  

بت نفس و پرستش آن بسیار می تواند برای آدمی خطرناک باشد. در داستان رنجانیدن امیر، خفته ای را که مار در دهانش رفته بود عظمت این خطر را به تصویر کشیده شده است :

گفت اگر من گفتمی رمزی از آن
گر تو را من گفتمی اوصاف مار
مصطفی فرمود گر گویم براست
زهره های پردلان هم بردرد
نه دلش را تاب ماند در نیاز
همچو موشی پیش گربه لا شود

زهره تو آب گشتی آن زمان
ترس از جانب برآوردی دمار
شرح آن دشمن که در جان شماست
نه رود ره نه غم کاری خورد
نه تنش را قوت روزه و نماز
همچون بره پیش گرگ از جا رود
      دفتر دوم/ بیت 1913-1908

    مبارزه با نفس اماره که اینقدر دشواری دارد، پایان کار نیست و هنوز آدمی در ادامه سلوک باید از عقبه های سخت تر از آن عبور نماید، مولانا در داستان آن صوفی که از دست اسیر گبر، کتک ها می خورد این مطلب را آورده است:

نیم کشتش کرده با دندان اسیر
همچو تو کز دست نفس بسته دست
ای شده عاجز ز تلّی کیش تو
زین قدر خر پشته مُردی از شکوه

ریش او پرخون ز حلق آن فقیر
همچو آن صوفی شدی بی خویش و پست
صدهزاران کوهها در پیش تو
چون روی بر عقبه های همچون کوه

 

دفتر پنجم/ بیت 3758-3755

راههای کشتن نفس اماره:

 مولانا معتقد است برای هر دردی درمانی است، پس برای مبارزه با نفس نیز راههایی وجود دارد که اصلی ترین راه در نظر او عنایت و لطف پروردگار است:

این قدم حق را بود کو را کُشد
قوّت از حق خواهم و توفیق و لاف

غیر حق خود کی کمان او کشد
تا به سوزن بر کنم این کوه قاف

 

دفتر اول/ بیت 1388 و 1383

  آدمی برای رهایی از شر نفس اماره، باید تسلیم خواسته های خداوند شود و به خواسته های نفس خود بی توجه باشد و در راه مبارزه با نفس به نیروی خود اتکا نکند:

افکن این تدبیر خود را پیش دوست
کار آن دارد که حق افراشته است

گر چه تدبیرت هم از تدبیر اوست
آخر آن روید که اول کاشته است

 

دفتر دوم/ بیت 1061-1060

  در نظر مولانا خداوند به اولیاء و محبان خودش نیز اجازه دخل و تصرف در بعضی امور عالم را داده است یعنی اولیای حق، قدرت دارند که سالک را از شر نفس اماره نجات بخشند:

گر همی خواهی تو دفع شر نار
چشمه آن آب رحمت مومن است
پس گریزان دست نفس تو از او
ز آب آتش زآن گریزان می شود
حس و فکر تو همه از آتش است
آب نور او چو بر آتش چکد
چون کند چک چک تو گویش مرگ و درد

آب رحمت بر دل آتش گمار
آب حیوان روح پاک محسن است
ز آنکه تو از آتشی او آب جو
کـآتشش از آب ویران می شود
حس شیخ و فکر او نور خوش است
چک چک از آتش بر آید بر جهد
تا شود این دوزخ نفس تو سرد
      دفتر دوم/ بیت 1258-1252

   او در فیه ما فیه نیز بسیار زیبا در تأیید مطلب فوق آورده است:«خوی بد و شر نفس که در آدم است حجاب و پرده آن گوهرخفیست،این اخلاق بد آدمی سبب حجاب گوهر آدمی بوده است و رفع این حجاب ممکن نشود الا به مجاهدت بسیار و مجاهدت را انواع است، اعظم مجاهدات نفس را آمیختن است با اولیاء که روی به حق آورده اند و از این عامل اعراض کرده اند و نفس را هیچ مجاهده ای از آن سخت تر نیست که با اولیای صالح متشرع نشیند که دیدن ایشان گدازش و افنای نفس است.»]33ص466]

   در پایان داستان« مهمان حضرت یوسف(ع) و آینه آوردن او برای یوسف» در تأیید مطلب فوق آمده است:

کی تراشد تیغ دسته خویش را
هست  پیر  راهدان   پر   فطن

رو به حراجی سپار این ریش را
جویهای نفس وتن راجوی کن
         دفتر دوم/ بیت 3222و3220

  درنتیجه برای رهایی از شر این دشمن درونی حتماً باید دست در دامن پیر زد و توفیق همراهی با پیر نیز از الطاف خداوندی است :

هیچ نکشد نفس را جز ظل پیر
چون بگیری سخت آن توفیق هوست

دامن آن نفس کش را سختگیر
در تو هر قوت که آید جذب اوست

 

دفتر دوم/ بیت 2528-2527

   در کنار عنایت حضرت حق و همنشینی با خوبان مولانا راههای دیگری نیز برای مهار نفس اماره در مثنوی آورده است که مهمترین آن کنترل هواهای نفسانی است که در جای خود توضیح داده می شود، دیگر اینکه :

نفس از بس مدحها فرعون شد
تا توانی بنده شو سلطان مباش

کن ذلیل النّفس هوناً لاتَسُد
زخم کش چون گوی شو، چوگان مباش
           دفتر اول/ بیت 1868-1867

 نفس پیوسته می خواهد که خلق او را ثناء گوید و مدح کنند و محبت او را بر همه اختیار کنند یعنی به نوعی دعوی اولوهیت دارد که مولانا این حالت را در شأن بنده خاکی که وظیفه او بندگی خداوند است، نمی داند،در نظر او  با افتادگی در برابر حضرت حق باید نفس  را به حد خویش آگاه کرد.

 در مکتوبات مولانا برای تفهیم مطلب فوق تمثیل زیبایی وجود دارد که : «آدمی در دولت و رفعت بر مثال خاکیست ،بادش در رباید، بر ساعتی ک«الدنیا ساعهٌ» باز بحضیض اجل بر زمین فرو گذارد، خنک آن خاکی که چون بالا برآید بر مرکب باد، خویشتن فراموش نکند و بداند که من همان خاک بی دست و پایم و این بلندی و این باد عاریتی است :

بر باد فکنده بنای همه عمر

برباد کجا بود بنا پاینده

خنک آن خاک در آن بلندی خویشتن شناس بود و گوید، خداوندا من همان خاکم، خویشتن را غلط نکرده ام ترا می دانم که خداوندی، بلندی آن تست ،من در این بلندی پست توام، بقصد هیچ دیده را بخاک خود خسته نکنم، چون چنین باشد روزی که این خاک از مرکب باد پیاده شود، حق تعالی او را سوار نور خود گرداند و بعوض مرکب باد مرکب نور ارشاد بدهد.»[ 34ص116]

    برای مبارزه با نفس اماره باید تمایلات نفسانی نادیده گرفته شوند تا آدمی بتواند در عالم معنویات وارد شود:

نفس تو تامست نقل است و نبید
که علامات است ز آن دیدار نور
مرغ چون بر آب شوری می تند

دان که روحت خوشه غیبی نچید
التجافی منک عن دار الغرور
آب شیرین را ندیده ست او مدد

 

دفتر پنجم/ بیت 2448-2446

    وی در فیه ما فیه درباره مبارزه با نفس آورده است:«خدایتعالی می فرماید که آنچه گفتم نفس حیوانی ،عدو است شما را و مرا که «لا تتخذوا عدوی و عدوکم اولیاء»، همواره این عدو را در زندان مجاهده دارید، چون او در زندان است و در بلاست و در رنج است اخلاص تو، روی نماید و قوت گیرد،چرا در بند راحت تن گشتی و در تیمار او مشغول شدی، سر رشته را فراموش می کنید و پیوسته نفس را بی مراد دارید به مراد ابدی برسید و از زندان تاریکی خلاصی یابید که و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی المأوی.»[33ص285]

     در مثنوی نیز در حکایت آن مجاهد که از همیان سیم، هر روز یک درم در خندق می انداخت به خاطر ستیز با حرص، یکی از نکته های مهم مبارزه با نفس را ، استمرار مجاهده بیان می کند:

آن یکی بودش به کف در چل درم
تا که گردد سخت بر نفس مجاز

هر شب افکندی یکی در آب یم
در تأنی درد جان کندن دراز

 

دفتر پنجم/ بیت 3816-3815

«برای رسیدن به مقام شامخ کمال انسانی، استمرار تزکیه و ریاضت ضرورت دارد و باید تا آخرین نفس که مرگ انسان را اعلام می دارند ادامه یابد. این قصه متضمن این نکته است که:آنچه نزد صوفی جهاد اکبر خوانده می شود در تزکیه نفس که سلوک صوفی بی آن راست نمی آید اهمیت بسیار دارد و از این روست که صوفی در آن باب با نفس خود هیچ گونه مدارا و مسالمت را جایز نمی داند.»]14ص396]

      مبارزه با نفس اماره، دشوار است و ظرافت بسیاری دارد،مولانا در حکایت رو آوردن عیاضی به خلوت به زیبایی هر چه تمام در این باره می فرماید:

گفت عیاضی نود بار آمدم
تن برهنه می شدم در پیش تیر
تیر خوردن بر گلو یا مقتلی
بر تنم یک جایگه بی زخم نیست
لیک بر مقتل نیامد تیرها
چون شهیدی روزی جانم نبود
در جهاد اکبر افکندم بدن
بانگ طبل غاریان آمد به گوش
نفس از باطن مرا آواز داد
خیز هنگام غزا آمد برو
گفتم ای نفس خبیث بی وفا
راست گوی ای نفس کاین حیلت گری است

گر نگویی راست حمله آرمت
نفس بانگ آورد آن دم از درون
که مرا هر روز اینجا می کُشی
هیچ کس را نیست از حالم خبر
در غزا بجهم به یک زخم از بدن
گفتم ای نفسک منافق زیستی
در دو عالم تو مُرایی بوده ای
نذر کردم که ز خلوت هیچ من
ز آنکه در خلوت هر آنچه این تن کند
جنبش و آرامش اندر خلوتش
این جهاد اکبر است آن اصغر است

تن بر هنه بو که زخمی آیدم
تا یکی تیری خورم من جایگیر
در نیابد جز شهیدی مقبلی
این تنم از تیر چون پرویزنی است

کار بخت است این نه جلدی و دها
رفتم اندر خلوت و در چله زود
در ریاضت کردن و لاغر شدن
که خرامیدند جیش غزو کوش
که به گوش حس شنیدم بامداد
خویش را در غزو کردن کن گرو
از کجا میل غزا تو از کجا؟
ورنه نفس شهوت از طاعت بری است
در ریاضت سخت تر افشارمت
با فصاحت بی دهان اندر فسون
جان من چون جان گبران می کَشی
که مرا تو می کشی بی خواب و خور
خلق بیند مردی و ایثار من
هم منافق می مُری، تو چیستی؟
در دو عالم تو چنین بیهوده ای
سر برون نآرم چو زنده است این بدن
نه از برای روی مرد و زن کند
جز برای حق نباشد نیّتش
هر دو کار رستم است و حیدر است
                 دفتر پنجم/ بیت 3802-3780

   «بدیهی است که مبارزه با نفس کاری صعب و دشوار است ،زیرا تلاشی است در جهت خلاف امیال و این تلاش برای آنکه مشوب به ریا و خودنمایی نشود باید پوشیده از انظار، صورت بندد و همین سختی و دشواری عظیمی دارد مگر بر خاشعین ،اما مراد از جهاد اصغر جنگ در رزمگاه است اصغر بودن این جهاد از آن روست که نبرد با دشمن عملی مشهود و آشکار است و نفس را ارضا می کند و چه بسا این قبیل مجاهدان در نگاه مردم به عنوان قهرمانان رشید، ستایش شوند و همین می تواند آنها را سرمست کند و از دایره اخلاص بیرونشان سازد و نهایتاً پیکارشان پیکار نفسانی می گردد،اما پیکار نفس چون امری پوشیده است هیچ گونه ارضای نفسانی و لذت همراه ندارد و چه بسا که تلخ و ناگوار باشد از این رو یلان این عرصه اندک شمارند.»]15ص523]

   در نظر مولانا، جهاد اکبر کار هر کسی نمی تواند باشد به خصوص :

کار آنکس نیست کاو را عقل و هوش

پرد از تن چون بجنبد دنب موش
                    دفتر پنجم/ بیت 3803

  او در مورد مهار نفس، خیلی با خشونت برخورد می کند تا جایی که می فرماید:

نفس سو فسطایی آمد می زنش

کش زدن سازد نه حجت گفتنش
           دفتر دوم/بیت۲۷۰۲

  امّا در داستان نقش کردن صورت شیر بر شانه شخص قزوینی با ملایمت بیشتر صبر را برای مهارآن، تجویز می کند:

ای برادر صبر کن بر درد و نیش

تا رهی از نیش نفس گیر خویش
                  دفتر اول/ بیت 3002

 «یکی دیگر از راه های مبارزه با نفس خودشناسی است و به نظر مولانا کسی که خود را نشناسد با نفس اماره اش خوبی می کند و با دیگران دشمنی می ورزد.»[16ص233]

همچو فرعونی که موسی هشته بود
آن عدو در خانه آن مخمور دل
تو هم از بیرون بدی با دیگران

طفلکان خلق را سر می ربود
او شده اطفال را گردن گسل
و اندرون خوش گشته با نفس گران

 

دفتر چهارم/ بیت 1918-1916

  برای مبارزه با نفس، آدمی باید سختیهای بسیاری را به جان بخرد و بسیار در این راه مجاهده نماید که آنرا به ریاضت تعبیر می کند.

  «ریاضت در لغت به معنی رام کردن و پرورش ستوران است ودراصطلاح اهل الله، عبارت است تربیت نفس و تهذیب آن از زنگار شهوات مزاحم و امیال عنان گسیخته حیوانی است. مولانا همچون مرتاضان و صوفیان سخت گیر به اعمال شاق و ریاضت های افراطی اعتقاد نداشته است، بل ریاضت در مکتب عرفانی او یعنی به تعادل آوردن نفس و پرورش استعدادهای خفته انسانی است.»]16ص511]

همچون آهن ز آهنی بی رنگ شو
خویش را صافی کن از اوصاف خود

در ریاضت آینه بی رنگ شو
تا ببینی ذات پاک صاف خود

 

دفتر اول/ بیت 3460-3459

 وی معتقد است، هستی مجازی آدمی جز به وسیله ریاضت شکسته نمی شود پس بسیار بر لزوم ریاضت تأکید می فرماید:

کی شود باریک هستی جمل

جز به مقراض ریاضات و عمل
                 دفتر اول/ بیت 3066

  فواید کشتن نفس اماره:

مولانا می گوید کسی که بتواند با مجاهده و ریاضت نفس اماره خود را دراختیار بگیرد دیگر یک انسان معمولی نیست، سرور کائنات است ،کسی است که مورد توجه قدرت مطلق عالم امکان قرار گرفته است:

کان گروهی که رهیدند از وجود
هر که مرد اندر تن او نفس گبر
چون دلش آموخت شمع افروختن

چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
مر ورا فرمان برد خورشید و ابر
آفتاب او را نیارد سوختن

 

دفتر اول/ بیت 3005-3003

حدیثی از پیامبر(ص) دراین باره نقل شده است که:«طوبی لمن ذلّت نفسه»؛ خوش باد حال کسی که نفسش تسلیم روح ملکوتیش گشته است.»]7ج12ص507]

    او در مقام این گروه از خود رسته و به خدا رسیده می گوید که آنها آنچنان عظمتی دارند که حتی دوزخ برای آنها به گلزاری تبدیل می شود، این مطلب در جواب بهشتیان که پرسیدند دوزخ در کجا بود که ما آن را در راه ندیدیم آورده شده است:

پس ملک گوید که آن روضه خُضَر
دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت
چون شما این نفس دوزخ خوی را
جهد ها کردید و او شد پرصفا
آتش شهوت که شعله می زدی
آتش خشم از شما هم حلم شد
آتش حرص از شما ایثار شد
چون شما این جمله آتش های خویش
نفس ناری را چو باغی ساختید
بلبلان ذکر و تسبیح اندر او
داعی حق را اجابت کرده اید
دوزخ ما نیز در حق شما
چیست احسان را مکافات ای پسر

که فلان جا دیده اید اندر گذر
بر شما شد باغ و بستان و درخت
آتشیِّ گبر فتنه جوی را
نار را کشتید از بهر خدا
سبزه تقوی شد و نور هدی
ظلمت جهل از شما هم علم شد
و آن حسد چون خار بُد گلزار شد
بهر حق کشتید جمله پیش پیش
اندر او تخم وفا انداختید
خوش سرایان در چمن برطرف جو
در جحیم نفس آب آورده اید
سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا
لطف و احسان و ثواب معتبر 
              دفتر دوم/ بیت 2568-2556

این ثواب اخروی است که مولانا برای این گروه ذکر می کند ، بالاتر از نعمت های بهشتی این است که آنان مورد خطاب حضرت حق قرار گرفته اند و اینگونه نظر پروردگار عالم را به خود جلب نموده اند! انسان های رها شده از هواهای نفسانی در زندگی دنیوی نیز به چنان آرامش و شادی می رسند که قابل وصف نیست که برای چشیدن آن حتماً باید به این مقام رسید!

 فایده دیگر رها کردن نفس پرستی این است که آدمی دیگر هیچ عیب و شری نمی بیند،زیرا هر بدی که انسان می بیند از جانب نفس است :

ای بسا ظلمی که بینی در کسان

خوی تو باشد در ایشان ای فلان
                       دفتر اول/ بیت 3119

«عیب و شری که انسان در دیگران می بیند در حقیقت انعکاس خوی و شر خود اوست و طعن و نفرتی که از این باب در حق دیگران دارد از آن اوست که شر و عیب خویش را در آینه وجود آنها مشاهده می کند، اگر آن را در وجود خود باز می شناخت، بسا که خود را نیز در خور ملامت می یافت و با خویشتن به عداوت بر می خاست.»[10ص221]

در خود آن بد را نمی بینی عیان

ورنه دشمن بوده ای خود را به جان
                         دفتر اول/ بیت 132

   در اعتقاد مولانا هنگامی که پرده ها از روی حقایق ظاهری برداشته شود مشخص می شود اغلب چاههایی که انسان در آن گرفتار می شود به دست خودش کنده است و آنگاهست که دشمنی او برای خودش آشکار خواهد گشت!

همچو صاحب نفس کو تن پرورد

بر دگر کس ظن حقدی می برد
                       دفتر دوم/ بیت 772

   فایده دیگری که برای انسان های آزاد از هوای نفس وجود دارد، این است که آنها دیگر هیچ دشمنی نخواهند داشت،همچنانکه می فرماید:

نفس کُشتی باز رستی ز اعتذار

کس تو را دشمن نماند در دیار
                         دفتر دوم/ بیت 785

   مولانا با فراست خود به این سوال که چرا با اینکه پیامبران نفس خود را کشته اند اما هنوز دشمن دارند، به زیبایی پاسخ می دهد که دشمنان پیامبران در حقیقت دشمن خود هستند:

گر شکال آرد کسی در گفت ما
کانبیا را نه که نفس، کشته بود
گوش نه تو ای طلب کار صواب
دشمن خود بوده اند آن منکران
دشمن آن باشد که قصد جان کند
نیست خفا شک عدو آفتاب
تابش خورشید او را می کُشد

از برای انبیا و اولیاء
پس چراشان دشمنان بود و حسود
بشنود این اشکال شبهت را جواب
زخم بر خود می زدند ایشان چنان
دشمن آن نبود که خود جان می کند
او عدوّ خویش آمد در حجاب
رنج او خورشید هرگز کی کشد

 

دفتر دوم/ بیت792-786

اکنون که به مدد مولانا ویژگی های نفس اماره شناخته شد، لزوم مبارزه با آن، سختی های راه و نتایج آن معلوم شد این ابیات مثنوی مناسبت پیدا می کند:

صدهزاران دام و دانه است ای خدا
دم به دم ما بسته دام نویم
می رهانی هر دمی ما را و باز

ما چو مرغان حریص بی نوا
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
سوی دامی می رویم ای بی نیاز

 

دفتر اول/ بیت 378-376

 

 

                                                                                   والسلام

                                                                       محمد مهدی میر حسینی

 منابع:

 

·        جعفری،محمدتقی،تفسیر و تحلیل مثنوی،انتشارات اسلامی تهران 1379

·        رازی،نجم الدین،مرصاد العباد،به اهتمام محمد امین ریاحی، انتشارات علمی وفرهنگی تهران 1373

·        زمانی،کریم،شرح جامع مثنوی،انتشارت اطلاعات،تهران 1374

·        زمانی،کریم،میناگرعشق،نشر نی،تهران 1382

·        زرین کوب،عبدالحسین،سرنی،نشر علمی،تهران 1366

·        زرین کوب،عبدالحسین،بحر در کوزه،انتشارات علمی،تهران 1366

·        سجادی،سیدجعفر،فرهنگ علوم عقلی،انجمن حکمت و فلسفه ایران،تهران 1361

·        فروزان فر،بدیع الزمان،شرح مثنوی شریف،انتشارات زوار،تهران 1367

·        گولپینارلی،نثر و شرح مثنوی شریف،ترجمه وتصحیح توفیق سبحانی،وزارت ارشاد و فرهنگ، تهران 1381

·        مولانا،جلال الدین،فیه ما فیه،تصحیح حسین حیدرخانی،انتشارات سنائی،تهران 1378     

·        مولانا،جلال الدین،مثنوی معنوی،تصحیح رینولد نیکلسون،انتشارات ققنوس،تهران1378

 


برچسب‌ها: مقاله نفس اماره در مثنوی , نفس اماره در نگاه مولانا , شناخت بیشتر نفس اماره , مبارزه با نفس , جهاد اکبر

تاريخ : پنجشنبه 10 اسفند1391 | 11:28 | نویسنده : آفتاب گردان |
.: Weblog Themes By SlideTheme :.